تبليغاتX
سیاست اسلامی

سیاست اسلامی

مقصران حوادث بعد از انتخابات باید محاکمه شوند

گفتگو - سياسي
شماره : 8809021871
88/09/08 - 09:20
گفتگوي 3 ساعته فارس با افروغ درباره علوم انساني و انتخابات؛
مقصران حوادث پس از انتخابات بايد محاكمه شوند

خبرگزاري فارس: عماد افروغ گفت: مقصران حوادث پس از انتخابات بايد محاكمه شوند اما اينكه به موسوي، ايدئولوژي براندازي و ارتباط با بيگانه نسبت دهيم، اينطور نبود.

به گزارش خبرنگار حوزه دانشگاه خبرگزاري فارس، مقام معظم رهبري در ديدار اساتيد و رؤساي دانشگاه‌ها با ايشان كه در ماه مبارك رمضان انجام شد، دغدغه‌هايي را درباره بحث علوم انساني در دانشگاه‌ها مطرح كردند كه اين فرمايشات ايشان مورد توجه صاحب‌نظران قرار گرفت.
ايشان در ديدار مذكور فرمودند: "طبق آنچه كه به ما گزارش دادند، در بين اين مجموعه‌‌ى عظيم دانشجوئى كشور كه حدود سه ميليون و نيم مثلاً دانشجوى دولتى و آزاد و پيام نور و بقيه‌‌ى دانشگاه‌‌هاى كشور داريم، حدود دو ميليون اينها دانشجويان علوم انسانى‌‌اند! اين به يك صورت، انسان را نگران ميكند. ما در زمينه‌‌ى علوم انسانى، كار بومى، تحقيقات اسلامى چقدر داريم؟ كتاب آماده در زمينه‌‌هاى علوم انسانى مگر چقدر داريم؟ استاد مبرزى كه معتقد به جهان‌‌بينى اسلامى باشد و بخواهد جامعه‌‌شناسى يا روانشناسى يا مديريت يا غيره درس بدهد، مگر چقدر داريم، كه اين همه دانشجو براى اين رشته‌‌ها ميگيريم؟ اين نگران كننده است. بسيارى از مباحث علوم انسانى، مبتنى بر فلسفه‌‌هائى هستند كه مبنايش ماديگرى است، مبنايش حيوان انگاشتن انسان است، عدم مسئوليت انسان در قبال خداوند متعال است، نداشتن نگاه معنوى به انسان و جهان است. خوب، اين علوم انسانى را ترجمه كنيم، آنچه را كه غربى‌‌ها گفتند و نوشتند، عيناً ما همان را بياوريم به جوان خودمان تعليم بدهيم، در واقع شكاكيت و ترديد و بى‌‌اعتقادى به مبانى الهى و اسلامى و ارزشهاى خودمان را در قالبهاى درسى به جوانها منتقل كنيم؛ اين چيز خيلى مطلوبى نيست. اين از جمله‌‌ى چيزهائى است كه بايستى مورد توجه قرار بگيرد؛ هم در مجموعه‌‌هاى دولتى مثل وزارت علوم، هم در شوراى عالى انقلاب فرهنگى، هم در هر مركز تصميم‌‌گيرى كه در اينجا وجود دارد؛ اعم از خود دانشگاه‌‌ها و بيرون دانشگاه‌‌ها. به هر حال نكته‌ بسيار مهمى است. "
هر چند اين بار اول نيست كه رهبر معظم انقلاب به مبحث علوم انساني در دانشگاه‌ها مي‌پردازند، اما سخنان اخير ايشان نشان از وجود معضلي جدي در اين عرصه داشت.
از اين روي بر آن شديم تا نظرات كارشناسان و مسئولان حوزه علوم انساني در كشور و همچنين راهكارهاي آن‌ها براي مرتفع شدن اين دغدغه رهبر معظم انقلاب را جويا شويم كه بر اين اساس در به سراغ دكتر عماد افروغ، نماينده مردم تهران و عضو كميسيون فرهنگي در دوره هفتم مجلس شوراي اسلامي رفته‌ايم.
هر چند قصد داشتيم درباره حوادث پس از انتخابات نيز گپ و گفتي با وي داشته باشيم و نظرات ايشان را به جويا شويم اما از آنجا كه بحث اصلي، علوم انساني بود، آقاي افروغ تمايلي براي ورود به موضوع نشان نداد و ما نيز بر آن اصرار زيادي نكرديم. الا همين قدر كه در جريان مصاحبه به آن اشاره شده است.
آنچه در ذيل مي‌آيد مشروح گفتگوي فارس با عماد افروغ است:

*فارس: آقاي افروغ! مقام معظم رهبري در ديدارشان با اساتيد و رؤساي دانشگاه‌ها، يكبار ديگر به مشكلات موجود در حوزه علوم انساني كشور در دانشگاه‌ها اشاره فرمودند، براي شروع اين بحث، بفرمائيد كه از نظر حضرتعالي مشكل اصلي در اين حوزه چيست؟
- افروغ: در ابتدا بايد بگويم كه بدون تعارف من خودم را در بحث علوم انساني مدعي مي‌دانم چون عمرم را خرج اين عرصه كرده‌ام و هزينه‌هاي زيادي داده‌ام، برخي از اين هزينه‌ها قابل پيش‌بيني بوده و در برخي از موارد از جمهوري اسلامي انتظار نداشتم. خواه‌ناخواه اين مواجهه با رفتارهاي غيرمترقبه جمهوري اسلامي روي بسياري از انگيزه‌ها و دلمشغولي‌ها اثر سوء مي‌گذارد، ما نمي‌توانيم چشمان خود را ببنديم و قدرت زده و سياست‌زده با اين آثار سوء برخورد نامناسب كنيم و يا آنها را ناديده بگيريم. به هر حال بايد به سراغ اهل‌فن و كساني كه شهرتي در دفاع از سنگر و مباني ايدئولوژيك نظام دارند، رفت و ديد كه بعد از حوادث اخير چه حسي به آنها دست داده است؟ من نمي‌توانم اسم ببرم چون ممكن است راضي نباشند، در اين اتفاقات خيلي از چهره‌هاي فكري سرشناس نگران شدند و احساس كردند كه يك كوتاهي‌هايي شايد در بخش نظري صورت گرفته كه بايد يك بازنگري مجدد در آن صورت گيرد، شايد غفلتي صورت گرفته، شايد به حد كافي نظريه‌پردازي نشده، شايد به حد كافي به وجه انضمامي مباحث نظري توجه نشده و صرفاً ذهن متوجه ابعاد نظري بوده است.

* فارس: يكي از نظراتي كه شما در اين خصوص همواره روي آن تأكيد داشته‌ايد اين بوده است كه براي اصلاح علوم انساني، نيازمند اصلاح برخي شاخصه‌هاي موجود در كشور هستيم و معتقد بوديد كه بدون اصلاح اين ساختارها، هر كوششي براي اصلاح علوم انساني فايده‌ چنداني نخواهد داشت. درست است؟ اين شاخص‌ها چيست؟
- افروغ: بله؛ در واقع احساس مي‌كنم در كشورمان يا به ابعاد فلسفي و معرفت‌شناختي و جامعه‌شناختي علم به ويژه علوم انساني توجه نمي‌شود و يا در مواردي هم كه به ظاهر توجه مي‌شود سياست‌ها و شاخص‌ها متناسب با اين توجهات نيست.
مدتي است شاهدم كه دچار نقض غرض و سياست يك بام و دو هوا شده‌ايم! يك بحثي را در باب علوم انساني،در مورد خاص بودن و ويژگي‌هاي منحصر به فرد آن مطرح مي‌كنيم و از اهميت و فضيلت آن صحبت مي‌كنيم، اما وقتي كه وارد عمل مي‌شويم و سياست‌ها و شاخص‌ها را نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه به شدت نگاه تبعي و فرعي به آن مي‌شود و در آن تابع شاخص‌هاي علوم دقيقه هستيم؛ شاخص‌هايي كه در جاي خودش محل تامل است، يعني شاخص‌هايي را كه آنها در علوم دقيقه دنبال مي‌كنند در حيطه خود علوم دقيقه هم قبول نداريم، نه اينكه سليقه ما اقتضاء مي‌كند قبول نداشته باشيم، بلكه معرفت شناسي‌ها و مباحث موجود و مرتبط با نسبت فرهنگ با علم و يا جامعه با علم، اين ديدگاه را برنمي‌تابد، اما اين ديدگاه همچنان در كشور جولان مي‌دهد، پس بايد فكر كنيم كه كدام را قبول كنيم، يعني اين توجهات نيم‌بند نظري را بپذيريم يا اين شاخص‌ها‌ و سياست‌هايي را كه در عمل‌ ما را از يك علم بومي در وهله اول و يك علوم انساني بومي در وهله دوم دور مي‌كند.
اگر مايل هستيد كه ما نيز سياست زده برخورد كنيم و اصالت را به سياست و عمل بدهيم، پس اين حق را به ما بدهيد كه مباحث نظري و توجهات ذهني شما را ناديده بگيريم و بيشتر به رفتار شما بپردازيم. حالا كه شما مايليد همه چيز از منظر عمل ديده شود پس اجازه بدهيد ما عمل شما را اساس داوري قرار دهيم و نه توجهات نيم‌بند نظري شما را، اما ما اين نسخه را براي خود نمي‌پيچيم چون معتقديم كه مباحث نظري اهميت و فضيلت خاص خودش را دارد ولي آنها عملاً فرياد مي‌زنند كه بايد سياست را بر فكر و انديشه مقدم دانست، حالا كه عمل و سياست بر فكر و انديشه، و تمدن بر فرهنگ مقدم است، پس اجازه بدهيد ما هم با شما همنوايي كنيم و بگوييم اين چه وضعي است؟ نگاه كنيد وضع علوم مختلف، چه علوم طبيعي و چه علوم انساني را!
حالا ما مي‌گوييم اين كار را نكنيم، يعني وجدان‌ ما رضايت نمي‌دهد مانند آنها رفتار كنيم،‌ ولي متاسفانه يك درد است كه ما حرف‌هاي خوب را براي مقاصد سياسي بيان مي‌كنيم و قرار نيست به آنها عمل كنيم و متاسفم از اين كه مي‌بينم هم وضع علوم طبيعي و هم علوم انساني چنين است و به ويژه علوم انساني كه انگار هيچ تعريف خاص و قابل قبول و موجه از آن در اختيار نيست. اصلاً مباحث معرفت‌شناسي علمي به معناي اعم درك نشده است، چه علوم طبيعي و چه علوم انساني كه ويژگي‌هاي خاص خود را دارد. بايد توجه داشت كه به هيچ وجه نمي‌شود به رغم ارتباطي كه بين علوم طبيعي و علوم انساني وجود دارد، آنها را يكي دانست، علوم انساني ويژگي‌هاي خاص خودش را دارد و اصطلاحاً با فهم، معنا و هرمنوتيك مضاعف روبرو است و با فرهنگ و دانش عملي پيوند خورده است، ابعاد هنجاري و فلسفه سياسي اجتماعي در علوم انساني به مراتب پررنگ‌تر از علوم طبيعي است، البته به اين معني نيست كه در علوم طبيعي، مستثني از ابعاد هنجاري هستيم، به هيچ‌وجه اين طور نيست.
امروز اگر معرفت شناسي‌هاي علمي را نگاه كنيد مي‌بينيد كه از پوزيتيويسم و تفكري كه حلقه وين داشت از امپريسيزم و تجربه‌گرايي به شدت فاصله گرفته شده است، به اين دليل كه تجربه‌گرايي خودش با چالش‌هاي زيادي مواجه بوده كه نهايتاً مجبور به دست كشيدن از پيش‌فرض‌هاي خود شده و متوجه ابعاد متافيزيكال بيشتري شده است، يعني حداقل براي دفاع از خودش مجبور شده يك سري پيش‌فرض‌هاي فلسفي و متافيزيكال را بپذيرد كه اگر شما اين پيش‌فرض‌ها را بپذيريد ديگر نمي‌توانيد آن مباني گذشته را مطرح كنيد، يعني اگر بپذيريد كه علم مبتني بر يك سري پيش‌فرض‌هاي تئوريك و اوليه و متافيزيك است، ديگر نمي‌توانيد مدعي شويد كه علم از مشاهده و ادراك آغاز مي‌‌كند و نهايتاً به لحاظ استقرايي به قانون مي‌رسد، پس خودشان مجبور شدند كه يك بازنگري‌هايي در انديشه‌هاي خود داشته باشند.
تعريف‌ آنها از عليت يك تعريف قابل قبول نيست، چون عليت را اصطلاحاً به يك همبستگي تقليل مي‌دهند، به يك قاعده‌مندي و نظم ظاهري تقليل مي‌دهند. يعني هر چيزي كه در پس ديگري بيايد بلافاصله برايشان تداعي عليت مي‌شود، غافل از اينكه ممكن است خيلي چيزها مشاهده نشود و تجربه‌پذير هم نباشد، اما بتوان به آن صفت عليت را اطلاق كرد، چون قرار نيست حتماً چيزي ديده شود تا بتوان كلمه عليت را به آن نسبت داد، اين نسبت‌ها بسيار مفصل است و بارها گفته‌ام كه شما يك نگاهي به فلسفه، رويكردهاي جاري و ساري در فلسفه علم، معرفت‌شناسي علمي، جامعه‌شناسي علمي و يا نسبت فرهنگ با علم و جامعه با علم كنيد و ببينيد كه اكنون وضعيت‌ ما چگونه است؟، من فكر مي‌كنم يكسري حرف‌ها زده مي‌شود و ادعايي مطرح مي‌شود و معرفت‌شناسي‌هايي به صورت نيم‌بند مي‌بينيم كه مطرح مي‌شود، اما زماني كه پاي عمل وسط مي‌آيد هيچ سازگاري و نسبتي با اين مباحث ندارد، ما معتقديم، نه اصلاً بحث اعتقاد هم مطرح نيست، بلكه بحث شناخت است، قبول هم داريم كه هيچ شناختي عاري از نوعي باور نيست اما توصيه نمي‌كنيم كه باورهاي خود را در شناخت دخالت دهيد. تمام تلاش‌ ما اين است كه به شناخت برسيم، امروز وقتي مي‌بينيم كه يكي از پيش‌فرض‌هاي رئاليست‌ انتقادي اين است كه شرايط اجتماعي، فرهنگي و تاريخي توليد معرفت روي محتواي معرفت اثر مي‌گذارد، خواه‌ناخواه مسيري را براي من هموار مي‌كند كه به سمت علم متناسب با نيازهاي خودم،‌ جامعه خودم،‌ فرهنگ خودم،‌ تاريخ خودم بروم. حتي شرايط طبيعي مي‌تواند روي يافته‌هاي علمي اثر بگذارد، حتي روي علم دقيقه و نه صرفا علم انساني كه داستان ديگري دارد.

*فارس: آقاي افروغ! در تعريف شاخصه‌هاي جديد براي علوم انساني چه مسائل و مواردي را بايد در نظر بگيريم؟
- افروغ: با توجه به مسائلي كه به آنها اشاره كردم، بايد يك شاخصه‌هايي را تعريف كنيم كه هم براي فهم معرفت‌شناسي جديد و هم براي تعريف اين علم جديد مناسب باشد، يعني بايد مسير را باز بگذاريم كه علم جديد را حسب تاثيرپذيري از معرفت‌شناسي رايج و نوظهور درك كنيم. من نگاه مي‌كنم مي‌بينم كه شاخص‌هاي موجود هيچ ربطي با مقولات فوق ندارد. توسعه علم در كشور به هيچ وجه ربطي به اين معرفت‌شناسي علمي و مباحث جامعه‌شناسي علم و نسبت فرهنگ و جامعه با علم ندارد. شما نگاه كنيد يك شكاف برجسته‌اي بين نظام آموزشي و ساختار محيطي و تاريخي و فرهنگي مي‌بينيد و هيچ نسبتي بين ساختار شغلي و نظام آموزشي برقرار نيست. يك عده‌اي نشسته‌اند نظام آموزشي را توسعه مي‌دهند و كاري هم ندارند كه كجا توسعه مي‌دهند و يا چه رشته‌هايي را توسعه مي‌دهند، پاسخگوي چه نيازي هستند و چه بيكاري را مي‌خواهند برطرف كنند و آيا اين علم نسبتي با زيست‌جهان مردم دارد يا نه؟ و اصلاً كاري به اين مسائل ندارند.
آنها تصور خيلي انتزاعي و متافيزيكال از علم دارند، بدون اينكه اذعان داشته باشند كه علم، مباني متافيزيكي دارد! تصوير بسيار خاصي كه من مي‌گويم، خداوند اين تصوير را از وحي نيز بدست نمي‌دهد. يك تصور به شدت تنك، سطحي. من برايم ثابت شده كه هر چيزي گفته‌ام عملاً ديده‌ام، آقاياني كه سياست‌هاي آموزشي و پژوهشي كشور را تدوين مي‌كنند هيچ شناختي ندارند، به جد مي‌گويم هيچ شناختي ندارند، بارها هم به اين نكته اصرار ورزيده‌ام، ذهن خود را باز كردم كه خلافش را ببينيم اما متاسفانه همواره تائيد گرفتم و نه تكذيب.

*فارس: گفته‌هاي شما به اين معني است كه مسئولان آموزشي و پژوهشي كشور كه بايد فكري به حال اين موضوع و حوزه كنند، به دليل نوع رويكردشان، خود در وهله اول مشكل اصلي هستند؟
- افروغ: بله؛ مثلاً يك موردي را بارها مي‌گفتم كه كاري كرده‌ايد كه استاد اگر ارتقايي پيدا مي‌كند اولاً با مرجعيت‌بخشي به غرب ارتقا پيدا مي‌كند، ثانياً در نتيجه تلاش و زحمات دانشجويانش به نان و نوايي مي‌رسد؛ بارها اين را گفته‌ايم. آن را نقد كرده‌ايم اما الان كه مي‌بينيم وقتي مطبوعات يك سرقت علمي را برجسته مي‌كنند، طرف در دفاع از خود مي‌گويد اين مقاله دانشجوي من بوده؛ اين عذر بدتر از گناه است، چون هم نمي‌دانسته كه چه چيزي در اين زمينه چاپ شده و هم مقاله دانشجو را حسب يك قاعده تعريف شده به نام خودش ثبت كرده‌ است، حالا هر چند مشترك باشد ولي امتيازش براي استاد است، اين واقعا به يك معنا خيانت به علم است، خيانت به كساني كه نمي‌خواهند اين چنين رشد كنند. اولاً نمي‌خواهند مرجعيت‌بخشي را به غرب دهند، ثانياً نمي‌خواهند نان زحمات دانشجويان خود را بخورند و پز آن را بدهند و دانشيار و استاد شوند، در اين بين بسياري هستند كه مي‌خواهند اخلاقي زيست كنند، يعني مي‌خواهند آثارشان مورد ارزيابي قرار گيرد و نه مجله و نه زحمت دانشجو.
ما كجا مي‌رويم؟ جهان يك حيات انساني و ارگانيك به هم پيوسته است، پس شما نمي‌توانيد در عرصه خصوصي دم از مسئوليت بزني، در حيات سياسي دم از اخلاق و تكليف بزنيد، در حيات فرهنگي دم از اخلاق و معنويت بزنيد، اما حيات علمي‌ات بيگانه با حيات فرهنگي، خانوادگي، اقتصادي و سياسي‌ات باشد، هر چند كه ما در مورد وجه اخلاقي حيات سياسي خيلي حرف داريم. نگاه مجموعه‌اي، كه به نوعي اخلاق و عدالت هم به آن برمي‌گردد، در كشور به هم ريخته است يعني كشور واقعاً مجمع‌الجزايري اداره مي‌شود و هر كسي در عرصه خودش يك زمينه‌هايي را پيدا مي‌كند كه هيچ ربطي به علم و معرفت و خدا ندارند و منافع خود را در آن پيش مي‌برد و روز به روز افرادي كه درك عميقي از اين مباحث داشته و درك عميقي از انقلاب و اهداف و شعارهاي آن دارند به انزوا كشيده مي‌شود، اين را بايد بپذيريم و سعي نكنيم همه چيز را با يك انگ توطئه و ارتباط با بيگانه و بي‌توجهي به مصلحت، از صحنه خارج كنيم. اينطور نيست، چون خيلي‌ها حرف صحيحي مي‌زنند، متاسفانه جمهوري اسلامي يك جاهايي مانع خودش شده و اگر جمهوري اسلامي خودش مانع خودش شود مصيبت است، براي اينكه اين مانع از جنس دين و اخلاق مي‌شود و هركسي كه بخواهد با اين موانع دربيفتد، كار خيلي سختي دارد.

*فارس: شما به عنوان يكي از منتقدان وضع موجود، اگر خودتان به جاي مسئولان بوديد از كجا شروع مي‌كرديد؟
- افروغ: واقعيتش اين است كه بايد از ابتدا مباحث معرفت‌شناسي را جدي‌تر مي‌گرفتيم، بحث فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعي را جدي‌تر مي‌گرفتيم، بحث جامعه شناسي معرفت و جامعه‌شناسي علم را جدي‌تر مي‌گرفتيم و توجه مي‌كرديم كه به هر حال در خود معرفت‌شناسي‌ و مباحث مربوط به جامعه‌شناسي علم اين حرفها جا افتاده است. يك زماني پوزيتيويسم يا اثبات‌گرايي مخصوصاً امپريسيزم و تجربه‌گرايي در دنيا جولان مي‌داد و ميدان‌دار بود و اين حرف‌هايي كه امروز در كشور مي‌بينيم و اين تبعيت‌ها و پيروي‌ها، آن زمان حسب وجه اجتماعي آن معنا داشت، اما امروز در غرب هم اين حرف‌ها زده نمي‌شود، امروز كاخ امپريسيزم فرو ريخته ولي عملاً مي‌بينيم در كشور خودمان با يك پشتوانه مباني و تاريخ ديگر اين حرف‌ها زده مي‌شود و عملاً در قالب سياست‌ها و شاخص به خورد انديشمندان ما داده مي‌شود و اين سياست‌ها، نه تنها ما را به علوم انساني متناسب با نياز و تاريخ و فرهنگ خودمان نمي‌رساند، بلكه كساني كه اين دغدغه را دارند روز به روز منزوي‌تر مي‌شوند، چون احساس مي‌كنند يا بايد به رفتارهاي مغاير با انديشه‌هاي خود تن بدهند و يا بايد رفتارهاي غيراخلاقي انجام دهند و يا اينكه هميشه به خاطر التزام به اخلاق و معرفت‌شناسي‌هاي ناب متناسب با تاريخ و فرهنگ و دين خود در انتهاي صف باشند. خب شما چه دستورالعملي را و چه راه‌حلي را براي اين افراد پيشنهاد مي‌كنيد؟ فردي كه مي‌خواهد اخلاقش را داشته باشد، تابع معرفت‌شناسي خودش باشد، خلاقيت‌هاي خودش را داشته باشد و تن به اين بازي‌ها هم ندهد، راه‌حلش چيست؟ خيلي‌ها كه درك نمي‌كنند و حس آن فرد را ندارند، مي‌گويند كه بسوز و بساز، جمهوري اسلامي است، آدم بايد خون بدهد، نه آقا، جمهوري اسلامي كه فقط عرصه رسمي نيست، بلكه يك عرصه غيررسمي نيز دارد كه عرصه نقد است، در واقع دير يا زود آنهايي كه مي‌خواهند به لوازم انديشه خود متلزم باشند، خارج مي‌شوند و به نظر من اين خروج غنيمت است و نبايد آن را زير سوال برد، ‌اگر مي‌خواهيد اين خروج انجام نگيرد، اين روند را اصلاح كنيد.

*فارس: حضرتعالي خودتان نماينده مجلس و رئيس كميسيون فرهنگي بوديد. بنابراين مي‌توانستيد در طول اين دوره اقدامات مناسبي انجام دهيد؛ كاري كرديد؟
- افروغ: اولاً اين تحول جزو وظايف كميسيون آموزش و تحقيقات است، ثانياً چقدر ما خون دل خورديم كه يك نفر كه مي‌خواهد تلاش علمي‌اش ارزشيابي شود، محتواي مقاله‌اش ارزشيابي شود و نه مجله‌اي كه چاپ شده؟، ببينيد كه ما چقدر عدول كرده‌ايم و چقدر فاصله گرفته‌ايم كه اين نكته نيز جا نمي‌افتد كه براي ارزشيابي يك دانشجو يا استاد، مهم اين نيست كه چه چاپ كرده، بلكه مهم اين است كه كجا چاپ كرده است! اصلاً مگر مهم است كه كجا چاپ شده؟ اگر اين طور است من بارها گفته‌ام واصرار هم مي‌ورزم كه حضرت آيت‌الله جوادي آملي يك مقاله در نشريات علمي-پژوهشي ندارد، پس اعتبار علمي و تشخص علمي ندارد؟ به كجا مي‌رويم؟ در دنياي غربي هم چنين نيست كه اين قدر ناشيانه و فرماليستي در كشور دنبال مي‌شود، يعني به واقع اين روند پوك مي‌كند و خيلي راحت افراد مي‌توانند با رفتارهاي غيراخلاقي و بهره‌برداري از زحمات و كار دانشجويان خود سوءاستفاده كنند، اگر غير از اين است شما بگوييد.
شما ببينيد هر كسي كه پاي سرقت علمي‌اش به ميان آمده، نهايتاً معلوم شده كه اين مقاله دانشجوي وي بوده است و ايشان استاد راهنما بوده است، البته اين بدتر است چون هم اشراف نداشته كه چه مطلبي در اين زمينه چاپ شده و هم اينكه بالاخره آن مقاله يك كار دانشجويي بوده است و اينها همه حرف‌هايي است كه مي‌زنيم واقعاً بعضي وقت‌ها مانده‌ام كه در كشور ما بديهيات جا نمي‌افتد و آن وقت آن همه شعار مي‌دهيم كه مي‌خواهيم براي عالم طرحي نو در اندازيم، اما مطمئن باشيد اگر لوازم اين طرح نو در انداختن را درست انتخاب نكنيد، آنچنان از غرب تقليد مي‌كنيد و در داستان گرته‌برداري از غرب فرو مي‌غلتيد كه غرب خودش هم نمي‌تواند تصور كند كه چه طرفداراني دارد؟
دعواهايي سر معرفت‌شناسي علمي است، من نسبي‌گرا نيستم اما امروز نسبي‌گرايي حرف اول را در علم مي‌زند، تاريخي‌گرايي حرف اول را مي‌زند اين بحث پارادايم‌گرايي كه امثال "كوهن " و ديدگاه‌هايي كه "فايرابند " و "ادينبورا " و امثال ذلك مطرح مي‌كنند در واكنش به سيطره پوزيتيويسم و امپريسيزم است و من وابسته به آن جريان هم نيستم، چون معتقدم كه جهان مستقل از معرفت ما نسبت به آن وجود دارد و مي‌شود نسبت به اين جهان شناخت داشت، هر چند كه تور ما توري است كه ابعاد فهمي و تفسيري را با خودش حمل مي‌كند و سرشار از خطا است. من نمي‌خواهم وارد اين مسائل شوم، اگر به ما بگويند علم انساني چيست و آن را تعريف كنيد، متاسفانه وقتي تعريف مي‌كنند فوراً علوم به اصطلاح طبيعي را معيار قرار مي‌دهند و آن هم با روش‌شناسي پوزيتيويستي كه انگار فقط بايد ديد و با عالم محسوسات ارتباط برقرار كرد. اما اگر ديده نشد، چكار بايد كرد؟ حتي ارتباط بين محسوسات هم الزاماً عليت نيست، پس شما يك درك پيشيني از عليت را داريد و آن درك پيشيني محسوس نيست.
من نگرانم از وزن بيش از حدي كه اين وجه رسمي نظام جمهوري اسلامي پيدا مي‌كند و اين تسري پيدا كند به آن نوآوري‌هايي كه در بخش غيررسمي نظام در حال انجام است، كما اينكه اين اتفاق در حال انجام است و متاسفانه حوزه‌هاي علميه قم هم وقتي مي‌خواهند يك فعاليتي متناسب با علم نو انجام دهند، بايد از نظام آموزش عالي اجازه بگيرند.

* فارس: فكر نمي‌كنيد ارتباط حوزه و دانشگاه به اين شكل كه اقداماتشان با يكديگر هماهنگ شود، منافعش بيش از ضررش باشد؟
- افروغ: ببينيد؛ من نگران اين نيستم، من مي‌گويم ما حسابمان را با اين سياست‌ها و رفتارهاي غلط نظم رسمي تسويه كرده‌ايم، مخلص شما هم هستيم آن مال خود شما، اما نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم كه اين بخش غيررسمي هم تمام تخم‌مرغ‌هاي خود را در سبد قدرت رسمي ريخته و اعتماد مي‌كند و به آن عقبه تاريخي و نسبت خود با زيست‌جهان و جايگاهي كه حوزه‌هاي علميه در تاريخ داشته‌اند، ضرر مي‌زند. در حالي كه حوزه‌هاي علميه عامل بسياري از تحولات مثبت و حتي معرفت‌شناسي ما بوده‌اند. غافل نشويم كه ملاصدرا فرزند حوزه بوده است، يعني در واقع اين بخش مي‌آيد و خود را در اختيار ساخت رسمي قرار مي‌دهد و به آن قسمت آسيب وارد مي‌كند.
همانطور كه گفتم من نگران‌ اين دومي هستم تا اولي، چون اگر تنها كار خودش را بكند مشكلي نيست و عده‌اي كنار مي‌كشند و كار خودشان را مي‌كنند و اين اتفاقي است كه بايد رخ بدهد.
تا موقعي كه در كشور ما وضعيت همينگونه است و تا موقعي كه افرادي مي‌آيند كه شايد در علم خودشان به معناي رايج سوادي داشته باشند اما درباره علم خودشان سوادي ندارند، وضع رشد كيفي چنداني نمي‌كند. من به عمد از آقاي زاهدي در مجلس زمان راي اعتماد سوالاتي كردم كه به همه ثابت شود آنچه كه من مي‌گويم حرف تو خالي نيست و ايشان نتوانست به هيچ كدام از سوالات من پاسخ دهد و وقتي هم كه آمد، همان سياست‌هاي وزراي پيشين را دنبال كرد، البته بسيار سطحي‌تر و نخ‌نماتر!
واقعاً با شاخص‌هاي ناموجه و رفتارهاي لجوجانه حركت كردند. اين كه گفته شود من رئيس فلان جا را حتي اگر 24 ساعت هم وقت داشته باشم برمي‌دارم و اين كار هم صورت مي‌گيرد، منطبق با مصالح كشور است؟. تو چه كسي رابرداشتي؟ كسي را برداشتي كه يك فيزيك‌دان متبحري بود كه مدام از علم ديني بحث مي‌كرد. اگر با شدت و حدت و برخوردهاي قهري بخواهيد پيش برويد، مطمئن باشيد كه نگرش‌هاي بومي و ديني از بين مي‌رود، يا به انزوا كشيده مي‌شود و نظام خودش را از اين تفكرهاي خلاق و واقعاً انقلابي به معناي صحيح كلمه‌، در جهت تحولات علمي و معرفتي محروم مي‌كند.

*فارس: برگرديم به موضوع اصلي؛ به نظر شما براي تحول در علوم انساني كشور، ساختار آموزش عالي كشور بايد اصلاح شود يا افراد شكل‌دهنده اين ساختار؟
- افروغ: بنده اكنون بيش از هر چيز نگران معرفت‌شناسي علمي و جامعه‌شناسي علم در يك طرف و وجه ساختاري در طرف ديگر هستم، من زياد سراغ فرد نمي‌روم و معتقدم كه اصلاح ساختاري بايد انجام دهيم و اجازه ورود به مباحث معرفت‌شناسي حتي جديد را هم بدهيم. چون معتقدم اگر مي‌خواهيم كار جديدي كنيم، بايد كار مبنايي كنيم و اين به معناي آن نيست كه خودمان را از مطالب موجود عالم محروم كنيم. من نمي‌گويم براي رسيدن به علم بومي چشم‌هايمان را ببنديم چون حاصل اين كار، شعاري و سطحي مي‌شود.
بايد در مطالب موجود خيس بخوريم و معرفت‌شناسي‌هاي موجود را خوب درك كنيم و ببينيم چه مي‌گويند، خود معرفت‌شناسي‌هاي موجود امروزه به يك پختگي رسيده‌اند و بستر را براي علم بومي فراهم مي‌كنند. ديگر اينكه يك تحول ساختاري ايجاد كنيم و نگاه خود را نسبت به آموزش عالي و نهادهاي فكرساز تغيير دهيم. يعني در ابتدا بايد مشخص كنيم كه در نظام‌سازي ما، آموزش عالي و نهادهاي فكرساز چه جايگاهي دارند؟ ابتدا بايد اين سوال را پاسخ دهيم و بعد بپردازيم به اينكه چه بايد كرد؟

*فارس: جنابعالي در اين زمينه الگويي هم در نظر داريد؟
- افروغ: من هميشه مي‌گويم نظام آموزش عالي، ‌نهادهاي فكرساز و حوزوي ما با چه چيزي بيشتر علي‌القاعده بايد سر و كار داشته باشند كه يقيناً پاسخ آن، انديشه و فكر است. حالا بايد ديد در نظام‌سازي ما انديشه مقدم است يا سياست و اقتصاد؟

* فارس: الان وضعيت كشورمان كدام است؟ تقدم انديشه يا سياست؟
افروغ: من فكر مي‌كنم ساختاري كه ما داريم مويد تقدم انديشه بر سياست و اقتصاد نيست. در بهترين حالت سياست مقدم بر انديشه و اقتصاد است، تعيين جايگاه ساختاري آموزش عالي و حوزه‌هاي علميه به اين سوال برمي‌گردد كه انديشه مقدم است يا سياست. من فكر مي‌كنم به رغم اينكه ما در بحث نظري همواره از فضيلت و تقدم انديشه مي‌گوييم اما در عمل، سياست مقدم است، بعضي‌ها متاسفانه هستند كه تقدم سياست بر انديشه را تئوريزه مي‌كنند و اين عمل خوبي نيست و ما را ياد اشعري‌گري و اخباري گري و اراده‌گرايي مي‌اندازد و به گونه‌اي با تفكر اصوليون ما در جهان تشيع و معتزله در جهان تسنن فاصله دارد، چيزي كه اكنون مي‌بينيم تقدم سياست بر انديشه است.

* فارس: اگر آنچيزي كه جنابعالي گفتيد اجرايي شود؛ چه تغيير و تحولي ممكن است رخ دهد؟ يعني مشكل خاصي حل مي‌شود؟
- افروغ: اگر قرار بود انديشه بر سياست تقدم داشته باشد چند اتفاق بايد رخ مي‌داد، يكي اينكه اين دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي علميه بودند كه بايد به اقتصاد و سياست خط مي‌دادند و نه اينكه از آنها خط بگيرند. اگر قرار بود كه خط بدهند بايد مستقل‌تر مي‌شدند كه الان مستقل نيستند، بايد رقابتي‌تر مي‌شدند كه الان رقابت در آنها نيست، بايد اختيار مي‌داشتند كه حسب يك سري سياست‌ها و نظارت‌هاي كلان، خودشان مبادرت به گزينش دانشجو كنند و نه اينكه يك عده‌اي بنشينند با منويات سياسي و هر خط و هر ربطي اين كارها را انجام دهند، اصل اين كار خلاقيت‌سوز است، چه جناح X باشد، چه جناح Y، وقتي خلاقيت‌سوزي صورت گرفت و تفكر سوخت، ديگر نمي‌شود توقع پيشرفت علم داشت، حضرت علي(ع) مي‌فرمايد كه هيچ علمي به پاي تفكر نمي‌رسد، زمينه را براي تفكر فراهم كنيد. واقعيتش اين است كه اين امر در يك فضاي رقابتي و غيرمتمركز انجام شدني است، وقتي دانشگاه‌ها را در غرب مي‌بينيم، مشاهده مي‌كنيم كه رقابتي هستند و خودشان دانشجو گزينش مي‌كند، نه اينكه هر كسي را بياورند، بلكه يك سياست‌ها و نظارت‌هايي وجود دارد و اصطلاحاً بردهاي تخصصي وجود دارند كه از داوطلبان آزمون به عمل مي‌آورند و كارنامه در اختيار آنان قرار مي‌دهند، متعاقبا داوطلبان با دانشگاه‌هاي مختلف نامه‌نگاري مي‌كنند، اگر آن دانشگاه خواست به وي گزينش مي‌دهد يا اينكه رشته ديگري به وي پيشنهاد مي‌كند، يعني دانشجو بر حسب سليقه خودش دانشگاه را انتخاب مي‌كند و اين طور نيست كه به نام عدالت، يك دانشجو را از چابهار به تهران بكشانيم كه در اين صورت ديگر زماني كه هواي تهران به او خورد، به چابهار برنمي‌گردد. در واقع ما يك مكانيزم متمركزي درست كرده‌ايم كه خلاق‌ها و نيروهاي بالقوه‌ را از كل كشور مي‌مكد. متاسفانه كل برنامه‌ريزي‌ها، مركزپيراموني است كه آن را از زمان رضاخان به ارث برده‌ايم.
من فكر مي‌كنم اول بايد توجه كنيم كه به لحاظ ساختاري از اين حالت متمركز خارج شويم و يك مقداري رقابتي‌تر و با استقلال و آزادي بيشتر و ثانيا يك مقداري اجازه ورود به مباحث معرفت‌شناسي را بدهيم. واقعاً معرفت‌شناسي‌ها، نوع نگاه به علم را به هم مي‌ريزد، عرض كردم ما در دامي افتاده‌ايم كه در نظر عليه آن شعار مي‌دهيم، برخي اوقات دست مريزاد مي‌گويم به غرب كه خوب سيستمي تعبيه كرده است و يك ISI را در دهان‌ها انداخته و يك مجلاتي براي خودش راه انداخته و يك تعريفي هم از علم و هنجارهاي علمي مي‌دهد و با اين كار كل ثمرات جهان سوم را به سمت خودش مي‌برد، حالا چه خودشان را و چه فكرشان را، ما هم برخي مواقع مي‌گوييم اينها كه فرار مغز نيست، اگر فرار مغز نيست، پس چيست؟ يا انزواي مغز داريم كه دستگاه رسمي خود را از آنها محروم مي‌كنيم و يا كاري مي‌كنيم كه آنها به سوي غرب گسيل شوند.
يكي از مسئولان سابق چيزي مي‌گفت كه صحت و سقم آن را نمي‌دانم، سفير كانادا كه مدتي در ايران بود زماني كه به كشور خودش برگشته بود، گفته بود كه فلان ميليارد براي كانادا صرفه‌جويي ارزي كرده‌ايم و اين تعداد ليسانس، اين تعداد كارشناسي ارشد و اين تعداد دكترا را به سمت كانادا جذب كرده‌ايم. پس اين چيست؟ يك وقتي فرد مي‌رود كه برگردد، ولي يك زماني هم مي‌رود كه برود، چه كار كرده‌ايد؟ نوع سيستم آموزشي به نوعي است كه براي آنها نيرو تربيت كرده‌ايد.

*فارس: ولي فكر مي‌كنم يكي از مهمترين عوامل فرار مغزها، مسائل اقتصادي است، نه مسائل ديگر.
- افروغ: چرا، همه چيز موثر است اما فقط اقتصادي نيست، قبلاً هم به اين موارد فكر و روي آن كار كرده‌ام، اين فرار مغزها به خيلي چيزها بستگي دارد و فقط به يك رفاه اقتصادي ارتباط ندارد، يعني فرد اگر حرمت و كرامت و شخصيت نداشته باشد، اگر شخصيت‌اش خرد شود، آرامش نداشته باشد، استرس داشته باشد، مي‌رود و بپذيريم كه كشور ما استرس‌زا است، يك استرس‌هاي عجيب، هر كس كه يك روز به خارج مي‌رود، مي‌گويد عجب كشوري بود. نه تنها غرب و حتي كشورهاي ديگر، من نمي‌خواهم بگويم اين قضاوت‌ها درست است، اما خودم مي‌فهمم كه دائم با استرس روبرو هستيم و خيلي بايد انقلابي و شجاعت داشته باشي كه آن چيزي كه فكر مي‌كني را راحت بگويي، يعني بايد تنت را براي انواع بي‌حرمتي‌ها و توهين‌ها آماده كني و سپس نظراتت را بگويي، البته هر چه سياسي‌تر باشد، ريسكش هم بيشتر است.
بله، مي‌تواني در مورد عرفان صحبت كني كه به هيچ جايي بر نخورد، آن هم عرفان منفي و نه عرفان مثبت، چون عرفان ستيز بالاخره در صحنه مي‌آيد، پس بايد درباره يك عرفان منزوي كه كاري به X وY نداشته باشد صحبت كني و من نمي‌دانم اين رسالت انقلاب اسلامي بود؟ اين فلسفه وجودي انقلاب بود؟
مسئله فقط اقتصادي نيست، مسئله حرمت و كرامت است و مسئله اصلي به نوع نگاه‌ها و تعريف‌ها از انسان مربوط است كه خيلي تعريف بالايي است، اما متاسفانه در عمل ديده نمي‌شود، خبره بايد احساس كند كه خبره است و به اين خبره‌بودن اهميت داده مي‌شود، وقتي نوع نگاه‌ها به گونه‌اي است كه يا خبره را پاك مي‌كنيم و يا او را از خاستگاه اصلي‌اش جدا مي‌كنيم؛ احساس مي‌كند به شمار نمي‌آيد و مورد اهميت نيست و به اصطلاح موجود بافضيلت، مورداعتنا و مورد مشورت به حساب نمي‌آيد، پس مي‌رود، يعني فقط مسئله رفاه اقتصادي مطرح نيست، هر چند كه مسائل اقتصادي هم يك عامل است و نمي‌توانيم آن را ناديده بگيريم، اما عوامل مختلفي دست به دست هم مي‌دهد.
يك زماني بود كه در اوج محروميت بوديم و محروميت‌ها خيلي بيشتر بود، اما افراد احساس مي‌كردند كه بايد بمانند، چون يك عرق ملي و تاريخي داشتند، عواملي كه باعث افزايش اين عرق ملي و هويت تاريخي مي‌شود را بايد فهم كرد و در يك كلام نبايد به نام جمهوري اسلامي به مردم و نخبگان خود نگاه ابزاري داشته باشيم، چون اين نگاه ابزاري داشتن، مهمترين مصيبت است، به تك تك شهروندان بايد نگاه هدفمند و غايت‌مدار داشت، يعني او خود يك هدف است نه ابزار، وقتي نگاه ابزاري به او شد بايد منتظر اين تبعات هم باشيم.

* فارس: اگر بخواهيم يك جمع‌بندي از سخنان شما داشته باشيم، اينطور مي‌شود گفت كه براي تحول در وضعيت علوم انساني بايد يك تحول ساختاري مبتني بر تمركززدايي انجام شده و اجازه طرح معرفت‌شناسي‌هاي مختلف، بيش از اين داده شود. درست است؟
افروغ: بله؛ به هر حال شخصاً معتقدم ابتدا يك تحول ساختاري، ‌تمركززدايي و ايجاد فرهنگ و فضاي رقابتي ايجاد كنيم و آن معرفت‌شناسي‌ها را هم مطرح كنيم، شاخص‌ها هم فرماليستيك و شكلي نباشد، بلكه محتوايي باشد، آن وقت هر كسي كه خلاقيت، چاپ و انتشاري نداشت خود به خود در فضاي رقابتي حذف مي‌شود، منتهي شاخص ارزشيابي استاد را به سمت غرب نبريد، از يك طرف صحبت‌ مصاف نرم با غرب مي‌كنيد و از طرف ديگر شاخص‌ها را معطوف به غرب تعريف مي‌كنيد. يعني مرجعيت علمي را به غرب مي‌دهيد اما سخن از شكستن مرزهاي علم مي‌كنيد. اگر مي‌خواهيد مرزهاي علم را در نورديد بايد شاخص‌هاي متناسب با آن را تعريف كنيد، سال‌هاست سر يك قضيه ما نتوانسته‌ايم به اينها تفهيم كنيم كه ملاك ارزشيابي علم محتواي مقاله است و نه عنوان مجله. عرض كردم با نگاه و شيوه متمركز نمي‌توانيم آن خلاقيت‌ها را انتظار داشته باشيم، ممكن است يك عده‌اي بگويند دانشگاه حزب نيست، ولي عملا آن را حزبي اداره كنند، در واقع يك وزيري مختار است هر كسي را كه خواست در دانشگاه بگذارد.

*فارس: شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم هست. چندان هم نمي‌توان برحسب حب و بغض‌هاي شخصي اقدامي كرد.
- افزوغ: ببينيد، وزير، افرادي را پيشنهاد مي‌كند و شورايعالي انقلاب فرهنگي راي مي‌دهد و يك جاهايي هم خود وزير نصب مي‌كند. به هر حال خط و ربط و بغض و كينه‌‌اش، همگي موثر است. مگر شورايعالي انقلاب فرهنگي چقدر وقت مي‌گذارد. من در شورايعالي انقلاب فرهنگي بوده‌ام، مگر چقدر مي‌تواند شناخت داشته باشد. موضوع اصلي و چاره كار اين نيست، ضمن اينكه به نظر من اصلاً شورايعالي انقلاب فرهنگي بايد وظايف كلان‌تري را انجام دهد، بايد به سمت اين برويم كه محتوا ارزشيابي شود چون اگر محتوا ارزشيابي شود، خلاقيت بروز مي‌كند و به چشم مي‌آيد و حتي يك تصوير‌ ديگري از علوم انساني به دست مي‌آيد.
متاسفانه با اين شاخص‌هاي پوزيتيويستي و قالب‌گرايانه، تصوير مطلوبي از علم نداريم، بيشتر تصوير يك جامعه عقب‌مانده را داريم و زمينه را براي رشد و پويش فعاليت‌هاي خلاقانه فراهم نمي‌كنيم، در واقع اين آقاياني كه مدعي هستند راه صوابي را طي كرده‌اند براي ما تعريف كنند كه علم چيست؟ مباني متافيزيك آن كدام است؟ فلسفه علم چيست؟ مباني تعليم و تربيت و غايات علم را براي ما بگويند، معرفت شناسي‌هاي علمي را تعريف كنند، نسبت فرهنگ و جامعه را با علم براي ما تشريح كنند، نسبت دانش نظري با دانش عملي را براي ما بگويند. من به شدت معتقدم كه براي هيچ كدام از اين موارد پاسخي ندارند و تنها حرفشان اين است كه علم برقراري يك ربط است بين محسوسات و ما بايد به اين ربط‌ها برسيم.
اگر انقلاب اسلامي خوب فهم شده بود و لايه‌هاي فلسفي و هستي‌شناختي و معرفت‌شناختي متناظر با اين لايه‌ها خوب درك شده بود و التزام لازم به اين درك‌ها مي‌بود، امروز شاهد اين برخورد‌هاي سطحي و نخ‌نما نمي‌بوديم كه متاسفانه شاهد آن هستيم و يك مقداري از تاريخ علم و تاريخ نهادهاي علمي هم غفلت كرديم و يك چيزي اين غفلت را در اين روزها تقويت مي‌كند. اين روزها وجه تمدني انقلاب، خيلي پررنگ‌تر از وجه فرهنگي آن شده است، قرار است به آن اوج مورد نظر هر چه سريعتر برسيم و راهي هم براي رسيدن به آن جز، كميت‌گرايي نداريم، پس مدام عدد و رقم و بولتن ارائه مي‌شود چون قرار است عظمت جمهوري اسلامي را به رخ بكشيم و هر چه سريعتر و در دوران خود ما هم بايد اين اتفاق بيافتد و به ديگران هم نرسد، اينها آفت جدي يك حيات معقول و معنوي است.
فكر نكنيد من به وجه تمدني انقلاب باور ندارم، اما بايد هوشيار باشيم كه باعث ناديده انگاشتن وجه فرهنگي انقلاب نشود، اين مفهوم علوي و صفوي كه مرحوم شريعتي به كار برد، مفهوم بدي نيست و تا حدي به ما كمك مي‌كند، من همواره گفته‌ام وجه تمدني دوران صفويه يك دوران قابل قبولي است و نمي‌شود از دستاوردهاي چشمگير آن دوران غافل شد، اما مي‌توانست علوي‌تر باشد و آن عواقب ناگوار را در پي نداشته باشد. بايد از دوران صفوي و تاريخ انقلاب‌ها عبرت بگيريم و طوري نشود كه وجه تمدن‌سازي‌ ما، آن وجه نرم و فكري و فرهنگي و انسان‌ساز انقلاب را تحت الشعاع قرار دهد و انسان هدف به انسان ابزار تبديل شود. من اين را در ساختمان‌هاي مجلل كه فكر مي‌كنند اگر ساختمان‌ها خيلي برافراشته باشد و سر بر فلك كشيده باشد جمهوري اسلامي عظمتش بيشتر به رخ كشيده مي‌شود، مي بينم. كشور خيلي راحت دارد اداره مي‌شود و شكر خدا مردم هم كه مطيع هستند، در حالي كه اداره كشور را بايد خيلي سخت بگيريم تا فكر‌ها به كار بيافتد. به نظر من اداره كشور را بعضي‌ها آسان گرفته‌اند و چون آسان گرفته‌اند و يك سري پشتيباني‌ها هم براي اين آسان‌گيري داشته‌اند يك مقداري از آن روح و جوهر انقلابي خود فاصله گرفته‌ايم.




*فارس:آقاي دكتر! آقايان حجاريان، شريعتي و عطريانفر در جريان صحبت‌هايي كه پس از بازداشت مطرح كردند، يكي از عوامل شكل‌گيري حوادث و انحرافات برخي گروه‌ها در ايام پس از انتخابات 22 خرداد را به مبحث علوم انساني ارتباط دادند. جنابعالي پيش از اين با آقاي حجاريان مباحثه و ارتباطاتي داشتيد، اين سخنان آقايان ياد شده را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟
افروغ: من حجاريان را بهتر از شما مي‌شناسم و حجاريان هم من رامي‌شناسد. اين حرف‌هايي كه حجاريان زد كه به اصطلاح حرف‌هاي گذشته خود را نقد كرد، قبلا از بنده و امثال شنيده بود، يعني در‌ سال‌هايي كه در مركز تحقيقات استراتژيك بود و يا بعد‌ها كه در دوم خرداد، تا حدي ميدان‌دار بودند ما اين صحبت‌ها را مي‌كرديم و مطالب و كتاب‌ها و مقالات‌ ما هم در اين زمينه موجود هستند. ما در يك آوردگاه طبيعي به مصاف هم مي‌رفتيم، آوردگاه طبيعي عرصه اجتماعي است، آنان فكر خودشان را مطرح مي‌كردند و يك فكري هم با تاسي از انديشه‌هاي متعالي حضرت امام خميني(ره) به مصاف آنها مي‌رفت و همين مصاف طبيعي بود كه اصولگرايي را رقم زد. حالا بعضي‌ها طوري مطرح مي‌كنند كه پنداري اصولگرايي از آسمان افتاده‌ و اين چالش‌ها و مصاف‌هاي روشنفكري هيچ نقشي در آن نداشته است كه از آن خيالات واهي است، چون به همان ميزان كه انديشه نقش داشته، نقش روشنفكران حقيقت‌گرا و اصولگرا هم برجسته است.
ما اين فضا را داشتيم و دستاورد آن را هم ‌ديديم، يعني تقدم انديشه بر عمل. اصلاً انقلاب يك انديشه بود كه به عمل رسيد، اين مباحث هم به نتيجه رسيد و خيلي راحت برخي از انديشه‌هاي غربي و سكولار و ليبرال را كنار زد. شرايط تاريخي ما هم كمك كرد به اين كنار زدن اما من سوالم اين است كه چرا آقاي حجاريان در محيط طبيعي و محيط مصاف انديشه، تفكراتش دگرگون نشد؟، اگر قرار است در واقع ما امتيازي بدهيم، بايد در محيط طبيعي اتفاق مي‌افتاد و نه در محيط مصنوعي، زندان جاي تغيير نگرش نيست، اگر هم باشد مطلوب نيست. جاي نقد متفكراني مثل‌ "هابرهاس "، "وبر " و امثال‌ذلك در دادگاه نيست. وقتي در دادگاه اين را به نقد كشيدي، نخبگان علمي قضاوت خوبي راجع به آن نخواهند داشت و چه بسا نتيجه عكس بدهد و گرايش ايجاد كند كه من يقين دارم گرايش ايجاد مي‌كند.
اينها انديشه‌ورزي‌هاي متفاوت هستند و ما هم اگر بخواهيم حرف تازه بزنيم به اين معنا نيست كه اينها را محاكمه كنيم، بلكه به اين معنا است كه آنها را بفهميم و آنها را نقد كنيم، اما فهم و نقد آنها شرايط طبيعي خاص خودش را مي‌طلبد و جايش در دادگاه نيست. آيا به مدعيات آدمي كه در عرصه مدني دست از انديشه‌هاي خود بر نمي‌دارد ولي در زندان از آنها دست مي‌كشد، مي‌توان بها داد؟!
سوال من اين است كه حتماً بايد حجاريان بگويد تا مساله علوم انساني مطرح شود؟، اين چه وضعي است؟ من اين را بيشتر يك داستان مي‌دانم و حرف هم دارم، مگر حجاريان را به خاطر انديشه‌‌اش گرفته‌ايد كه حالا به خاطر انديشه‌اش بايد محاكمه شود و بگويد كه من انديشه‌ام را پس گرفتم، اين كه پيام خوبي براي جمهوري اسلامي ندارد، فرد را به خاطر انديشه‌اش نمي‌گيرند، اين كه تفتيش عقايد است، فرد را به خاطر عدم باورش به ولايت‌فقيه كه نمي‌گيرند كه حالا بگويد من طرفدار ولي‌فقيه شده‌ام، داريم چه كار مي‌كنيم؟ فرد را در اين مورد بخصوص به خاطر اين مي‌گيرند كه ارتباطي با بيگانه داشته است و بايد اينها را مطرح كنيم كه در مورد حجاريان چنين بحثي نشد.
حتي در مورد اعترافاتي كه عطريانفر و ابطحي هم كردند، بايد بگويم كه بيشتر تحليل كردند، يعني ما يك جور ديگري فكر مي‌كرديم و آمديم اينجا يك طور ديگري شديم. من نگران اين هستم كه در لايه پنهاني،‌ گرايش به متفكرهاي مورد اشاره حجاريان به صورت اغراق‌آميز افزايش يابد و در لايه‌ رويي يك نفاقي رخ دهد و اجازه طرح اين انديشه‌ها داده نشود. يعني يك ظاهر و باطني ايجاد شود كه در باطن انزجاري از ارزش‌هاي بلند انقلاب ايجاد شود و يك گرايشي به سمت اين متفكرها رخ دهد، اما در ظاهر يك نفاق ايجاد شود.
به هر حال عظمت جمهوري اسلامي اين نيست كه حجاريان در دادگاه عليه "وبر " و "هابرماس " و... حرف بزند، عظمتش اين است كه در دانشگاه‌، ماركيست دو آتشه و باسواد تدريس كند و در كنار آن هم يك فردي آن را نقد كند كه اين ديدگاه شهيد مطهري است. الان دانشگاه‌هاي ما اين چنين هستند؟ فكر مي‌كنم بايد مراقب بود، من برخورد سياسي نمي‌كنم و نمي‌گويم كه حجاريان بازي كرد و به گونه‌اي پيام خودش را منتقل كرد كه در چه وضعي است، اما بايد هوشيار بود. ممكن است حجاريان اين ظرافت را به خرج داده باشد و به گونه‌اي به تصوير كشيده باشد كه در جمهوري اسلامي چه مي‌گذرد، نمي‌خواهم اين قضاوت را راجع‌به ايشان بكنم، اما بايد هوشيار باشيم كه وزني كه به اين اعتراف مي‌دهيم برجسته نشود.
يك اتفاقاتي رخ مي‌دهد اما آنهايي كه صحنه‌گردان هستند درك عميقي در مباحث نرم‌افزاري مباحث تاريخي و نظري ندارند و همواره گفته‌ام كه انقلاب يك بسته نرم افزاري براي تهاجم است و نه يك بسته سخت‌افزاري و تير و تفنگ. اگر انقلاب اسلامي مي‌خواهد خود را عرضه كند و به مصاف علوم انساني رايج غرب برود، هر چند كه غرب هم يك كليت در هم تنيده نيست و اجزاي مختلف دارد و نبايد آن را با يك دست راند كه اين هم ريشه در تفكرات غربي و تاريخ فلسفه غرب دارد، يعني نگاه اندام‌واره به غرب، خودش يك مقوله غربي است و بايد هوشيار باشيم كه در اين داستان نيافتيم. اگر معتقديم انقلاب اسلامي در لايه انديشه، معنويت، اخلاق و حتي لايه مشروعيت و فلسفه سياسي پيام دارد، بايد در گفتگو، اين پيام را منتقل كنيم، حالا در كنار مخاطبي به نام توده، مخاطب خاصي هم داشته باشيم و فيلسوفان را مخاطب قرار دهيم و مطالب خود را عرضه كنيم، يعني گفتگو و بحث كنيم و حتي به آنها حق بدهيم كه نسبت به انقلاب اسلامي داوري كنند. با ما مواجهه فكري كنند تا از اين طريق لايه‌هاي نرم‌افزاري انقلاب عرضه شود و هم به رشد خودش كمك كند و هم به رشد بشر، كه اين يك زمينه مي‌خواهد و ما نسبت به اين كار بزرگ، كوتاهي كرده‌ايم و چون غفلت كرده‌ايم مدام مي‌گوئيم مقابله با تهاجم فرهنگي.

*فارس: آقاي افروغ! آيا اين مواردي كه اشاره كرديد بستگي به نوع تعامل غرب با ما ندارد؟ تهاجم فرهنگي غرب كاملا محسوس است و ما در حال حاضر نيازمند دفاع هستيم. اين توهم نيست.
افروغ: ما چه تعاملي با غرب كرديم؟ بحث من اين است! شما من را مطمئن كنيد كه ما اين كارها را كرديم و جواب نداد، حالا مجبوريم در خانه خودمان دفاع كنيم. به لحاظ معرفت‌شناسي و نظري من خوش ندارم دائم بگويم مقابله با تهاجم فرهنگي، من دوست دارم بگويم جمهوري اسلامي طرحي براي تهاجم فرهنگي، دوست دارم اين انقلاب را اساس تهاجم نرم به غرب قرار دهم و بيش از آنكه ما نگران تهاجم افكار بيگانه در داخل باشيم او نگران تهاجم ما در داخل خود باشد و اين شدني بود.

*فارس: آيا در آن زمان انقلاب به جايي رسيده بود كه چنين كاري كند؟ جمهوري اسلامي براي اين كار نوپا نبود؟
- افروغ: ببينيد، در آن زمان مي‌توانستيم چنين كاري كنيم، 30 سال فرصت داشتيم و هنوز هم فرصت داريم، اگر تفسير خوبي از انقلاب مي‌كرديم، اگر متوجه رسالت اصلي انقلاب مي‌شديم و اين صدور انقلاب را به جد گرفته بوديم، ممكن بود، ما بايد رايزن‌هاي فرهنگي خود را انسان‌هاي فرهيخته‌اي انتخاب مي‌كرديم كه بروند و گفتگو كنند و بگويند مشروعيت ديروز غرب اين بود و امروز غرب اين است و طرح پيشنهادي امام نيز اين است، علم شما در گذشته اين بوده و در حال حاضر اين است، خرد شما در گذشته متصل به خدا بود و اكنون منفصل از خدا شده است و اين تبعات آن است و اين هم خرد منتج از انقلاب اسلامي؛ تا راجع به آن بحث كنند.

*فارس: نظر جنابعالي در خصوص بحث جنگ نرم و تهاجم فرهنگي دشمنان چيست؟
- افروغ: من در جلسه اول روساي كميسيون‌هاي مجلس هفتم با مقام معظم رهبري مطرح كردم كه طرح‌هاي ما اين است و يكي از طرح‌هاي ما هم "مقابله با تهاجم فرهنگي " است، اما من شخصاً من با عنوان مقابله با تهاجم فرهنگي ميانه خوبي ندارم. من باورم اين است كه انقلاب اسلامي يك بسته نرم براي تهاجم است و ما چون حمله نكرديم مجبوريم در داخل دفاع كنيم و به قول امام علي(ع) "ذليل باشد قومي كه از داخل مرزهاي خودش از خودش دفاع كند. " مقام معظم رهبري آنجا فرمودند كه سخن حق و صوابي است، اما چه كنيم كه در ما نفوذ كرده‌اند، برويد و جلوي اين منفذ‌ها را بگيريد(قريب به مضمون) و ايشان در آنجا به وزارت ارشاد اشاره كردند و فرمودند كه در ارشاد ما رخنه كرده‌اند.

* فارس: از همانجا طرح تحقيق و تفحص از ارشاد هم كليد خورد. درست است؟
- افروغ: بله؛ و البته در جريان موج تهاجم‌ها و سكوت‌ها بويژه از سوي برخي مديران و متوليان فرهنگي و حتي برخي از مدعيان دفاع از ولايت فقيه هم هستيد كه در اينجا قصد بازگويي آنها را ندارم. اين طرح مي‌توانست فرصتي باشد هم براي روشن شدن كاستي‌ها و قوت‌ها و هم طرح بسياري چالش‌ها و تدابيري براي برون رفت از آن‌ها. حتي نتيجه اين طرح مي‌توانست از بسياري از ديدگاه‌ها و نظرات از جمله حاكم بر اين طرح به عنوان يك واقعيت براي بحث و فحص بيشتر پرده بردارد. هر چند حداقل نتيجه اين طرح روشن شدن ميزان نقدپذيري بسياري از مدعيان و اصحاب فرهنگ بود.

*فارس: آقاي دكتر! در حال حاضر كه در جنگ نرم به سر مي‌بريم، براي رسيدن به آن نقطه موردنظر شما يعني تهاجم نرم به غرب،‌ ابتدا بايد دفاع كنيم و پس از پيروزي در اين دفاع، اقدامات تهاجمي خود را سازماندهي كنيم. الان چه بايد كرد؟
- افروغ: اگر واقعاً جنگ نرم را پذيرفته‌ايد بايد سازوكار آن را آماده كنيد، بايد مولفه‌هاي آن را بشناسيد و قابليت‌هاي خود را تعريف كنيد و ابزارها و سازوكارهاي مقابله نرم را تهيه كنيد و ضمناً دچار نقض غرض هم نشويد. شما نمي‌توانيد از يك طرف با غرب مصاف نرم داشته باشيد اما در داخل كشور به مصاف سخت بپردازيد، بلكه بايد در داخل هم مهربانانه برخورد كنيد، لطيف برخورد كنيد، يعني جاذبه داشته باشيد تا دافعه، يعني ابزارهاي نرمي كه دشمنان و استكبار جهاني امروز به دست گرفته‌اند بيشتر جاذبه‌ ايجاد مي‌كند و انگشت مي‌گذارند روي وجه مادي انسان‌ها و جاذبه‌ ايجاد مي‌كنند، پس شما هم بايد جاذبه ايجاد كنيد، اما انگشت بگذاريد روي نيازهاي اخلاقي و معنوي او، نبايد دفع كني و مارك و برچسب بزني، من حسب عمر خودم به اين نتيجه رسيده‌ام كه حرف بزرگان ما كه "جاذبه به حداكثر و دافعه به حداقل " را در نظر بگيريم، چون اينها بچه‌هاي شما هستند و خيلي‌ها اصلاً با نسبتي كه شما به آنها تحميل مي‌كنيد، خدا مي‌داند كه اعتراض نكردند، بالاخره اين يك واقعيت اجتماعي است، اجتماع يك شرايط بحراني دارد و يك شرايط عادي، شرايط طبيعي دارد و شرايط غيرطبيعي هم دارد و ما بايد ياد بگيريم كه در شرايط غيرطبيعي هم چگونه برخورد كنيم، نه اينكه دائم بياييم انشقاق ايجاد كنيم و مرزبندي ايجاد كنيم وبعد هم بگوييم برانداز، چون واقعاً اين طور نيست، من كه با اينها حشر و نشر دارم، بنده‌هاي خدا به ذهنشان براندازي هم خطور نكرده است، اما يك ذهنيتي به غلط براي آنها ايجاد شده كه بايد با آن مواجهه خوب كرد و بحث اصلي من اين است كه اگر مي‌خواهيم مصاف نرمي داشته باشيم، بايد ابتدا انقلاب نرم را به خوبي بشناسيم و بعد از آن به سمت سازوكارهاي بسط آن برويم.

*فارس: بعد از اتفاقاتي كه در روزهاي پس از انتخابات رخ داد، اكنون وضعيت جامعه را چه طور مي‌بينيد؟
- افروغ: جامعه اكنون به سمت آرامش مي‌رود، خيلي‌ها هم تلاش كردند اين آرامش حاكم شود، البته هنوز يك پرده ابهام وجود دارد و خيلي‌ها بيمناك هستند از آينده كه چه خواهد شد؟، چون يك تفسير مطمئن و رواني از وضعيت‌ آينده ندارند و مطمئن نيستند كه اين آرامش دوام خواهد داشت، البته حق هم دارند چون با مسئله يك برخورد مستقيم و شفاف صورت نگرفت و عده‌اي منافع‌شان در انشقاق و حيات آنها در درگيري است، چون احساس مي‌كنند كه اگر اين درگيري‌ها و فتنه‌ها نباشد، منافع آنها به خطر مي‌افتد و يكسري شب‌پره‌هايي در اين كشور وجود دارد كه منافع آنها در تاريكي است. ما پيشنهاد كرديم كه يك كار ديگري كنيد تا از اين ابهام خارج شويم به سمتي برويم كه حيثيت نظام حفظ شود و قسمتي از اعتبار نظام كه مورد خدشه قرار گرفته، بازسازي شود و يك بار ديگر به همان چالش‌هاي درون گفتماني برگرديم و همه بپذيرند كه يك گفتمان به نام انقلاب اسلامي وجود دارد و در ذيل آن همه آن دعواها هم باشد، اما فعلاً بيش از هر چيز، ما به وحدت نياز داريم و اين وحدت باعث مي‌شود كه اين گفتمان حفظ شود.
من نظرم اين است كه به گونه‌اي كانوني تشكيل شود كه افراد مختلف و نخبگان سياسي و فرهنگي از جناح‌هاي مختلف، نه آنهايي كه ارتباط با بيگانگان داشته‌اند، بلكه آنهايي كه حرفي براي گفتن داشتند اما اجازه حرف‌زدن به آنها داده نشد، دائم گفته شده از محمل‌هاي قانوني استفاده كنيد اما به آنها اجازه داده نشد اينها يك جا جمع شوند و در يك فضاي امن، مخالف و موافق، مسئله‌شناسي و طرح‌ موضوع كنند و بررسي كنند كه چه مي‌گذرد؟، چه تفسيري از شرايط بعد از انتخابات دارند؟
وقتي متوجه شديم كه براي مثال 10مسئله داريم، ريشه‌يابي كنيم و راه حل ارائه بدهيم، به نظر من از اين اتفاق مي‌شود يك فرصت ساخت، فرصتي كه از دل آن وحدت و يك تكثر معنادار و متوجه وحدت بدست مي‌آيد كه بسيار ضروري است، اينكه هر از چند گاهي يك مرجع تقليدي صحبت از وحدت مي‌كند مغتنم است، اما به نظر من نبايد به اين برخوردهاي تصادفي و دفعي بسنده كرده و يك جايي بايد زمينه‌ساز و تحقق‌بخش استماع رو در روي حرف‌هاي مختلف باشد، چون اينجا بحث اصل نظام است و نه بحث اشخاص و گروه‌ها و اين چنين مي‌شود از تهديد، فرصت ساخت.

*فارس: مسئله‌ اصلي اين است كه تن ندادن به قانون از همان شب انتخابات از سوي موسوي آغاز شد و يكي از تخلفات اصلي ايشان همين مسئله است.
- افروغ: شخصاً نمي‌خواهم وارد اين بحث‌ها شوم چون بايد به وحدت نزديك بشويم، خودم شخصاً مي‌گويم كه نسبت به تقلب يك ذهنيت ايجاد شد كه خيلي راحت مي‌توانستيم با اين ذهنيت كنار بياييم، من از همان اول بحث حكميت از سوي رهبري را مطرح كردم، اما برخي همين كه اسم حكميت مي‌آيد، ياد جريان صفين مي‌افتند درحالي كه آن حكميت به حضرت علي(ع) تحميل شد، اما من مي‌گفتم خود مقام معظم رهبري اين شوراي حكميت را تشكيل دهد.
ببينيد، من صبح روز شنبه خيلي احساس نگراني كردم و شاهد هم دارم كه به اعضاي هيات علمي گفتم كه من نگران هستم، زماني كه يك خبرنگار زنگ زد، من شوراي حكميت را پيشنهاد كردم و در حالي كه با چنگ و دندان دنبال يك محلي براي بيان نظرم بودم، آقاي ايرواني كه در بيت رهبري مشغول است را پيدا كردم و به وي گفتم كه من احساس شورش مي‌كنم، گفت: جدي ميگويي؟، گفتم: بياييد خانه‌ من را ببينيد، نه ماهواره دارم ونه VOA نگاه مي‌كنم، اما كار من جامعه‌شناسي سياسي است و چند تا شورش اجتماعي را بررسي كرده‌ام، اين اتفاق مي‌افتد، گفت: خب چه كار كنيم؟، گفتم: يك جوري اين مطلب را به آقا منتقل كنيد، اما بعد كه داستان پيش رفت و اتفاق رخ داد، گفتم حالا كه اتفاق افتاده حداقل مراقب باشيد و در مواجهه خود آرام و صبور برخورد كنيد و حتي كتك هم بخوريد، مگر نديديد در فرانسه چه اتفاقي افتاد؟، هر شب آتش مي‌زدند ولي آنها را چه كار كردند؟ بالاخره نظام بايد ياد بگيرد كه در شرايط بحراني چه طور عمل كند، تدبير آن بود كه نتيجه اعلام نشود، شوراي حكميت هم تشكيل شود و كم كم مساله جمع شود، اما اين اتفاق نيافتاد و يك ذهنيتي ايجاد شد كه اين ذهنيت هم به اينجا كشيد، اما قطع نظر از اين مساله شبهه تخلف بسيار قوي است.
من كه نمي‌توانم با خودم منافق باشم من هرگز به فكر خودم خيانت نمي‌كنم. نسبت به تخلفش هيچ وقت قانع نشدم كه نيست، نه قبلش، نه حينش و نه بعدش.
حالا تقلب يك ذهنيت است كه بايد با آن برخورد اقناعي مي‌كرديم. يعني يك فرآيندي را اتخاذ مي‌كرديم كه آن فرآيند اتخاذ نشد، خب يكسري دست‌ها در كار بود، همواره گفته‌ام كه اين جريان مخملي نبود، اما نه اينكه هدف غربي‌ها مخملي نيست، آنها دارند كار مي‌كنند و از روز اول كار مي‌كردند و قصد براندازي داشتند، اما اينكه توانسته‌اند قصد براندازي خود را منتقل كنند و مردم هم كاملاً به خاطر القائات غرب آمدند، نه، اين طور نبود.

* فارس: اما ظهور و بروز تلاش‌هاي غرب براي براندازي نظام در حوادث پس از انتخابات كاملا ملموس بود. چطور مي‌شود انكار كرد؟
غرب اين قدر قدرت ندارد، نه زمينه‌اش در ايران هست و نه مردم اينقدر در واقع ناآگاه و بي‌وفا نسبت به انقلاب اسلامي هستند. دشمن كار خود را مي‌كند، يك عده‌اي هم ممكن است اين وسط كارهايي بكنند، البته چهره‌هايي كه چندان جدي و تاثيرگذار هم نيستند، ولي اينكه به مطلق اين اعتراض، عنوان مخملي بدهيم و حتي به شخص تاثيرگذار آن يعني ميرحسين موسوي، ايدئولوژي براندازي و ارتباط با بيگانه نسبت دهيم، اينطور نبود، من خيلي گشتم اما مطلبي پيدا نكردم. در اين بين كساني هستند كه مقصر بودند كه بايد آنها را بگيرند و محاكمه كنند، منتهي اين جا يك ذهنيت ايجاد شد كه مي‌توانست خوب مديريت شود، ولي اينطور نشد. قانع شدن، ابزارهاي خاص خود را دارد، اما من تخلف را نمي‌توانم بگويم نبود، ‌معتقدم تلويزيون ابزار اصلي تخلف بود كه 4 سال ذره‌اي قابل توجه، برنامه‌هاي دولت را نقد نمي‌كرد، در حالي كه مي‌توانست با حضور كارشناسان مختلف موافق و مخالف، ذهن مردم را تقويت كند اما فقط به ابزار هژموني تبديل شده بود و مردم ابله و جاهل پنداشته شدند. مردم از آن نگاه ابزارگرايانه خسته شدند و اكنون نيز اين سوال جدي وجود دارد كه چرا اين اتفاق افتاد؟ اصلاً اين سوال را نمي‌كنيد كه چرا اين موج و اعتراض ايجاد شد كه بي‌سابقه بود؟ يك مقداري به سياست‌هاي خود نگاه نمي‌كنيم، به گذشته خودمان نگاه نمي‌كنيم، عدم مشورت‌پذيري، عدم نقدپذيري، يعني اينها هيچ كدام نقش نداشته و يك دفعه اين BBC و VOA اين قدر توان دارند كه چنين غائله‌اي را راه بياندازند؟ اين كمي دور از شان نظام است و به ما هم برمي‌خورد، يعني اينكه ما به حدي ضعيف هستيم كه چنين اتفاقي رخ بدهد؟ من مي‌گويم ريشه‌يابي كنيم، سهم هر كس را كف دستش بگذاريم و اغراق‌آميز با مسئله برخورد نكنيم، هر چه سريع‌تر بايد اين فرصت از دست رفته را جبران كرد و اين تهديد را به فرصت تبديل كنيم.

*فارس: پس جايگاه قانون كجاست؟ عاقلانه است كه عوامل اصلي بدون محاكمه رها شوند؟
- افروغ: ببينيد! مهم اين بود كه از اين تهديد،‌ فرصت بسازيم كه اين كار را نكرديم. من در مطلبي كه نوشتم و در سايت كلمه هم آمد، هشدار دادم كه اگر شبكه‌هاي اجتماعي بيش از حد سياسي شوند آن وقت به آنارشيسم مبدل مي‌شوند، من مي‌فهمم كه چرا اين شبكه‌ها سياسي مي‌شوند، اما شما هم متوجه باشيد، از آن طرف قانون اساسي را وضع نكرده‌اند كه به معترض بگوييم بيا از قانون استفاده كن، اما اجازه فرصت قانوني ندهيم، بلكه قانون بين‌الطرفيني است.
پس زماني كه اجازه استفاده از قانون را نمي‌دهيم، بايد منتظر باشيم كه مساله از طرفي ديگر به صورت غيرقانوني بروز ‌كند كه البته مي‌تواند چنين عواقبي داشته باشد. به هر حال من فكر مي‌كنم ضمن اينكه بايد به سمت شناسايي مقصر اصلي، البته با سند و اسناد درست و محكمه پسند و با عنايت به شرايط ويژه برويم، از سوي ديگر بايد به سمت معيارهاي وحدت بخش حركت كنيم و بيخود اجازه ندهيم يك عده بولتن‌نويس متوهم و توهم‌ساز با انگيزه‌هاي خاصي ولو با روكش انقلابي معركه‌گردان شوند. به نظر من به سمت مساله‌شناسي و دسته‌بندي مسائل برويم و نظرات گروه‌هاي مختلف و ريشه‌يابي‌‌ها را بررسي كنيم تا از اين مشكل يك فرصت بسازيم، هر چند كه مقداري سعه‌صدر مي‌خواهد.

*فارس: سوالي هم درباره وضعيت كنوني خودتان داشتيم، بعد از مجلس هفتم، تقريبا از كار سياسي دست كشيديد، قصد بازگشت به عرصه سياست را نداريد؟
- افروغ: نه، بايد ببينم شرايط چه مي‌شود؛ من خودم را بازنشست كرده‌ام، چون سياست آن چيزي كه تصور مي‌كردم نبود و حسب اتفاقاتي كه افتاده است به اين نتيجه رسيدم كه مطالب فكري، مغفول مانده است و ما در تئوري‌پردازي در حيطه‌هاي مختلف مشكل داريم. كاري كه به ذهنم رسيد اين بود كه يك سايت انديشه‌اي ـ تحليلي و حلقه‌هاي فكري متشكل از كساني كه درد مشترك فكري معرفتي دارند تشكيل شود. البته يك حلقه ديگر بايد به آن وصل شود و آن حلقه نشر آثار توليدي اين حلقه فكري است.
اين سايت مربوط به مباحث انديشه‌اي در حوزه انقلاب اسلامي، ولايت فقيه، مفهوم نظارت، مشروعيت، جايگاه و حقوق مردم ودر كل نظريه‌هاي مربوط به انقلاب اسلامي است. چون انقلاب اسلامي معيار و محك جمهوري اسلامي است و احساس كردم در اينجا بايد كار اساسي‌تري كنيم، چون انقلاب اسلامي بايد بازتوليد شوداما تاكنون خوب بازتوليد و فهم نشده است و اگر اين را خوب بازتوليد كنيم مسلماً در رفتارهاي افراد اثر خواهد گذاشت كه هدف ما نيز همين است.

*فارس: بعد از سال‌ها حضور در عرصه سياست چه شد كه يكباره به فكر در حاشيه بودن و كارهاي فكري و انديشه‌اي اينچنيني افتاديد؟
- افروغ: البته حضور بنده در عرصه سياست همواره با نظريه‌پردازي همراه بوده است. در حال حاضر نيز با چالش‌هاي مختلفي روبرو هستيم، علاوه بر چالش‌هاي گذشته، تصور غلط از دين، ولايت‌فقيه، تمثال‌گرايي، تصور غلط از امام زمان(عج) و انتظار كه به جاي خلاقيت‌سازي، خلاقيت‌سوز شده است، تصوري كه بايد احيا‌گر انديشه و بينش باشد به گونه‌اي انتشاردهنده نوعي خرافه، جمود و توهم است كه زيبنده جامعه و انقلاب و شرايط پيدايش انقلاب اسلامي نيست.
در عرصه انديشه به نظر راحت‌تر مي‌توانيم كار را پيش ببريم چون در ساحت غيررسمي ديگر نمي‌توان كسي را بيرون انداخت. يك مقداري روي اين قضيه بايد كار كنيم، الحمد‌الله با استقبال روبرو شده است، الان كه كمي جوان هستيم و مي‌توانيم خودمان را براي اين امر خطير بازنشست كنيم، به آن اهتمام بورزيم. به هرحال قصد بازگشت ندارم مگر اين كه واقعا بتواند به آن فكر كمك كند.
الان شرايط خوبي نيست و شرايط بيمار‌گونه‌اي است و من از نزديك سياست را ديدم و چشيدم و ديدم كه چه زشتي‌هايي دارد، زشتي‌هاي آشكار و پنهان، كه زشتي‌هاي پنهان‌ مخرب‌تر است، چون متاسفانه لايه‌اي از دينداري روي آن است و به آنها نسبت به مواردي كه آشكار هستند، بدبين‌تر هستم چون اينها آشكار هستند ولي آن موردي كه روكش دين دارند در زير آن چيز ديگر جريان دارد كه به مراتب مخرب‌تر است.
من عرصه قدرت مدني را كمتر از عرصه قدرت رسمي نمي‌دانم و معتقد هستم بايد بيشتر به آن مي‌پرداختيم، معتقدم خاستگاه انقلاب اسلامي غيررسمي و مدني بوده است، حوزه‌هاي علميه خاستگاه اصلي انقلاب اسلامي بودند كه امروز خاستگاه خود را فراموش كرده‌اند. از استقلال و نظارت و نظريه‌پردازي خود غافل شده‌اند. بارها اين مورد را گفته‌ايم. ان‌شاء‌الله اين جايگاه فقاهت و فقه در جهت تحكيم انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي تقويت شود، چون انقلاب داعيه‌دار فقه است و اگر اين مورد قوي‌تر مي‌بود ما در اداره كشور هم بهتر عمل مي‌كرديم.
اين سايت يك سايت انديشه‌اي و تحليلي است كه مطالب آقايان و خودمان روي آن قرار مي‌گيرد. پاتوقي هم در شمال كشور به اسم "حلقه لفور " داريم كه به اسم همان مكان است. فعلاً فقط سايت است و در آينده كارهاي مكتوب هم انجام مي‌دهيم و بيشتر مباحث فكري و نظري، تحليلي و فلسفي و روشنفكري در آن يافت مي‌شود چون احساس مي‌كنم روشنفكري از بين رفته و بايد متناسب با انقلاب اسلامي آن را احياء كنيم. التبه ممكن است آنجا ديدگاه‌هاي مختلف را مطرح كنيم اما هدف اصلي ما بازتوليد انقلاب اسلامي است.

*فارس: تدريس در دانشگاه را ادامه مي‌دهيد يا ...؟
- افروغ: اين ترم بنده فقط سه واحد فلسفه علوم اجتماعي در دانشگاه شريف تدريس مي‌كنم. ديگر قصد تدريس ندارم اما هر از چند‌گاهي كه از من دعوت مي‌شود، اگر به وقتم آسيب نرسد، احتمالا خواهم پذيرفت، اما با انتقاد از وضع موجود و شاخص‌ها احساس كردم، به اين شكل بهتر مي‌توانم كار كنم و نهايتاً افكار ملفوظ و مكتوب انسان است كه از او باقي مي‌ماند و ما كه اين شناخت و فرصت را به بركت انقلاب اسلامي به دست آورده‌ايم، چرا به استقبال آن نرويم؟!
گفتگو از عبداللهي و ذكي‌زاده
انتهاي پيام/

©2009 Fars News Agency. All Rights Reserved
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:0  توسط سیاه  | 

حماس حركت مقاومت اسلامي

حماس یک واژه برای تعریف و تشریح حرکت یا جنبش مقاومت اسلامی است. این لفظ در عربی به معنی «تعصب» است. حماس به عنوان یک سازمان مذهبی و سیاسی از بین برادران مسلمان عضوگیری نمود. این حرکت ابتدا در مصر و سپس در خارج از دنیای عرب شکل گرفت. شیخ احمد یاسین به دنبال ایجاد انتفاضه اول، اولین نیروی نظامی- سیاسی را در دسامبر 1987 ایجاد کرد. حماس، منشور رسمی خود را در سال 1998 منتشر نمود. حماس، ترکیبی از فلسطینیان ملی‌گرا به همراه اصول‌گرایان اسلامی است که با هدف بازگرداندن سرزمین‌های غصب شده توسط اسرائیل که برای مسلمانان حکم یک ارث مذهبیِ اسلامی غیر قابل انتقال دارد فعالیت می‌کند. 
   



فراتر از این، حماس تلاش برای بازگشت کنترل زمین‌های غصب شده به فلسطینیان را یک وظیفه و جهاد برای تمام مسلمانان محسوب می‌کند. با نگاهی عمیق مشخص می‌شود از دیدگاه حماس، کنفرانس‌های بین‌المللی که با عنوان راه صلح‌آمیز برگزار می‌شود، با مسئولیت حماس در تناقض است و این موضوع تصریح در بند 13 اساسنامه حماس آمده است. به نظر حماس، هیچ راه‌حلی برای تأمین درخواست‌های فلسطینیان جز جهاد وجود ندارد و تمام جلسات‌رسمی و کنفرانس‌های بین‌المللی و ارائة بسته‌های پیشنهادی، همه و همه اتلاف وقت و کوشش‌های بیهوده‌ای است که به هیچ نتیجه‌ای نمی‌انجامد.

بند 15 اساسنامه حماس می‌گوید: «ضروری است در ذهن عموم مسلمانان جا بگیرد که مشکل فلسطین، یک مشکل مذهبی است و بر این مبنا باید با آن برخورد کرد» حماس، اسرائیل را به عنوان یک دولت مطلق به رسمیت نمی‌شناسد و هدف بنیادین این گروه، تخریب و نابرودی اسرائیل و جایگزینی یک دولت اسلامی- مثل آنچه که امروز در نوار غزه و کرانه باختری می‌بینیم- و بلند کردن صدای اذان در تمام قلمرو فلسطین است. حماس از طرف کشورهای استرالیا، کانادا، اتحادیة اروپا، اسرائیل، ژاپن، بریتانیا و آمریکا در لیست سازمان‌های تروریستی بوده و از طرف اردن در تحریم و فشار قرار دارد. اسرائیل در سال 1989 به حماس حمله کرد، پس از فعالیت‌های اسرائیل علیه رهبران حماس در پایان دهة هشتاد، بعضی از آنها مجبور به ترک فلسطین شده و به کشورهای عربی مثل سوریه و اردن مهاجرت کردند. بر این اساس، حماس مانند بسیاری از سازمان‌های فلسطینی دیگر، دارای 2 واحد سازمانی جدا است. اعضای بخش داخلی، فلسطینیان ساکن در سرزمین فلسطین، و اعضای بخش خارجی، فلسطینیان ساکن در کشورهای عربی و دیگر کشورها هستند. این 2 واحد با هم ارتباط نزدیک دارند اما شاید بتوان گفت بخش خارجی بیشتر از بخش داخلی به آرمان‌ها و اهداف سازمان حماس توجه دارد.

فعالیتهای شیه نظامی حماس

شاخة نظامی حماس در سال 1992، با نام شاخه عزالدین قسام برای زنده نگه داشتن نام پدر عرب مقاومت جدید فلسطین که در سال 1935 به دست انگلیسی‌ها در نزدیکی حیف شهید شده بود، شکل گرفت. گروه‌های حماس برخی اوقات برای یادبود «یحیی ایاش» خود را وابسته به گروههایی مانند «دانش‌آموزان ایاش»، «دانش‌آموزان مهندی»، «واحد یحیی ایاش» اعلام می‌کنند. حماس، اجرای عملیات‌هایی که در نگاه آمریکا، تروریستی نامیده می‌شود به نام مقاومت قابل قبول می‌داند. تا جایی که رهبران حماس، عملیات انتحاری را یک بر ضد اسرائیلی‌ها می‌دانند.

اعضای حماس اولین عملیات شهادت طلبانه خود را در پایان دهة 80 و ابتدا در نوار غزه و کرانة باختری شروع کردند. اولین عملیات انتحاری حماس بر ضد اسرائیل در 26 آوریل سال 1993 اتفاق افتاد جایی که «سامی التمام» به 2 اتوبوس اسرائیلی در جلوی یک کافی شاپ در کولا حمله نمود و چندین سرباز اسرائیلی را کشته و زخمی کرد. حماس معتقد است از آن زمان تا حال، بیش از 500 اسرائیلی را در 350 عملیات انتحاری به هلاکت رسانده است.

البته تمام فعالیت نظامی حماس در عملیات انتحاری خلاصه نمی‌شود و این گروه مسئولیت استفاده از خمپاره اندازها و راکت‌های کوتاهبرد و اسلحه‌های سبک را نیز بر عهده می‌گیرد.

فعالیت‌های اجتماعی و رفاهی

حماس از زمان تشکیل در سال 1987، دست به انجام فعالیتهای اجتماعی و سیاسی زده که به «دارا» مشهور است. بطور کلی، بعد از اینکه حماس حکومت فلسطین را در سال 2006 بر عهده گرفت، خدکات رفاهی و اجتماعی زیادی را برای فلسطینیان در نوار غزه و کرانة باختری انجام داده است. این گروه علاوه بر خدمات رفاهی و برنامه‌های آموزشی، تعداد زیادی مدرسه، مسجد، پرورشگاه، درمانگاه، سالن‌های ورزشی و... ساخته است که البته تمام اینها تنها بخشی از برنامه‌های خاصی را برای پیشرفت‌های اجتماعی فلسطین در دستور کار خود قرار داده، شامل می‌شود.

در دسامبر سال 2001، جرج بوش، رئیس جمهور آمریکا، دارایی‌ها و اموالِ «سرمایه سرزمین مقدس»، بزرگترین مؤسسه خیریه کمک به مسلمانان در آمریکا را که مظنون به حمایت از حماس بود، تصرف کرد.

 سیا، در سال 2003، بودجه سالیانه حماس را 50 میلیون دلار اعلام کرده است، اما اکنون پس از حمایت مؤسسات خیریه قطعاً این بودجه افزایش قابل توجهی داشته است. از لحاظ تاریخی، بیشتر بودجة حماس از طریق تبعیدی‌های فلسطین، یا از افراد خیر در عربستان و دیگر کشورهای خلیج فارس تأمین می‌شود.

علاوه بر این، بعضی از مؤسسات خیریه در ایالات متحده، کانادا، اروپای غربی از معاونت اجتماعی حماس حمایت و پشتیبانی جدی داشته‌اند که ارزش کلی این حمایت‌ها، بیش از دهها میلیون دلار در سال می‌رسد.

تفاوت اصلی حماس و جنبش آزادی بخش فلسطین این است که حماس یک حرکت مذهبی، اما فتح یک حرکت ملی سکولار است. به همین علت هنگامی که جنبش فتح بعد از سال 80 م ، به مصلحت‌گرایی روآورد حماس این راهکار را نپذیرفت، زیرا این حرکت را نه یک تغییر و تحریک سیاسی، بلکه یک تخییر و تصمیم مذهبی می‌دانست. برخلاف حماس «جنبش فتح» اسرائیل را در سال 1988 به رسمیت شناخت هنگامی که فتح اعلام کرد که حاضر، گفتگو با اسرائیل است، عبدالعزیز رنتیسی که در آن زمان رهبر حماس بود گفت: گفتگوهای صلح هیچ فایده‌ای ندارد و ما فکر می‌کنیم نمی توانیم با دشمنان خود زندگی کنیم» کارایی فوق‌العاده حماس در فراهم کردن خدمات اجتماعی و عدم فساد اداری در مجموعه سازمانی، سبب شده است حماس در بین مردم از برتری و محبوبیت بیشتری نزد مردم برخوردار باشد.

«حماس و انتخابات اخیر»

در حالی که حماس انتخابات ریاست جمهوری سال 2005 را تحریم کرده بود و در سال 2006 برای نخستین بار در این انتخابات شرکت می‌کرد، یک پیروزی شگفت و فوق‌العاده به دست آورد و توانست 76 کرسی از 132 کرسی مجلس را تصاحب کند. علاوه بر این در انتخابات شهرداری‌ها در نوار غزه نیز 77 صندلی از 108 صندلی شورا را به دست آورد.

رهبران حماس، گذشته و حال

شیخ احمد یاسین، مؤسس حماس بود که بعد از آزادی از زندان بعد از محکومیتی 12 ساله، دوباره در سال 1989 بازداشت و در سال 1997 آزاد شد. او در سال 2004 از طریق یک حملة موشکی شهید شد. موساد در پی آن است تا از همین شیوه به ترور خالد مشعل اقدام کند. «عبدالعزیز رنتیسی»، جانشین احمد یاسین نیز در مارس سال 2004 از طریق یک حملة موشکی شهید شد.

عبدالعزیز رنتیسی، یکی از مؤسسین حرکت و جانشین یاسین به عنوان رهبر حماس و ادامه دهندة حرکت پیشینیان در این مسیر شده وی چند روز قبل از شهادتش، در یک سخنرانی در دانشگاه اسلامی غزه تصریح کرده بود که آمریکا علیه خداوند اعلام جنگ کرده و شارون نیز به جنگ خدا رفته است، و خدا نیز علیه آمریکا و شارون اعلام جنگ داده است.

یکی دیگر از رهبران حماس، اسماعیل هنیه است. هنیه تا سال 1997 که شیخ یاسین از زندان آزد شد، رئیس دفتر شیخ یاسین بوده است. اسماعیل هنیه نیز هدف ترور موصاد بوده است و در سال 2003 طی یک حملة موشکی به شدت زخمی شد.

خالد مشعل رئیس دفتر سیاسی حماس است. او بیشتر عمرش را در خارج از فلسطین گذرانده است، گاهی در اردن و اکنون در سوریه به سر می‌برد. نیروهای صهیونیستی در سال 1997، هنگامی که خالد مشعل در اردن بود، به ترور او اقدام کردند. خالد مشعل در تصمیم‌ گیری‌های سیاسی قدرت مرکزی فلسطین تأثیر زیادی می‌گذارد.

«صالح شِهدا» نیز یکی از جمله رهبران حماس بود که در لیست ترور صهیونیست‌ها قرار داشت. او یکی از عوامل تأسیس حماس و فرمانده نیروهای نظامی حماس بود. بر اساس گزارش رسمی «شِهدا» یکی از کسانی بود که به مخالفت‌های دیگران مبنی بر کاهش عملیات استشهادی هیچ توجهی نمی‌کرد. او به طور مستقیم مسئولیت صدها حمله بر ضد شهرنشینان و نیروهای امنیتی اسرائیل را برعهده داشت. «شِهدا» نیز در ژولای 2002 ترور شد. و «محمد دایف» که عامل بسیاری از بمب‌گذاری‌های بزرگ در سال 1996 بود، به عنوان رهبر شاخة قَسّام انتخاب شد.

«محمود اَلزَّهر» یکی از مؤسسان حماس و جانشین رنتیسی در سال 2004 است. بعد از انتخابات سال 2006، «الزهر» سِمت وزیر خارجه حکومت خودگردان فلسطین را به دست آورد. وی پیش از انتخابات به عنونا یکی از گزینه‌های جدی نخست‌وزیری به شمار می‌رفت. در نهایت، از آنجا که «محمود الزهر» توسط رهبران فتح مورد حمایت قرار گرفت، «زمینه» به این دست یافت. اگر چه «محمود الزهر» چندین بار و به مدت چندین ماه از سوی فتح زندانی شده بود.

مترجم : سجاد چیت‌فروش  

منبع : Z.net


برچسب ها: جهان اسلام، یهود، یهودشناسی، یهودستیزی، غزه، حماس، فلسطین،  

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:24  توسط سیاه  | 

جنبش سبز در مقابل.....

بسم الله الرحمن الرحيمجنبش سبز در مقابل ....
اين روز ها دو گروه در كشور در مقابل هم قرار گرفته اند بعضي معتقند اينچنين نيست و گروه هاي مخالف و وضع موحود به كلي بايستي از بين بروند ويا اصلا هيچ جايگاهي در كشور ندارند اما من اينچنين فكر نمي كنم 
متاسفانه من جرياني را مي بينم كه احساس مي شد روزي سر به طغيان بردارند همچون دملي كه روز به روز چركين مي شد و بعد ازانتخابات دهم تركيد اما چرا چنين شد ؛
متاسفانه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هميشه چنين بوده است كه نخواسته ايم حرف طرف مقابل را بفهميم هيچ گاه ننشسته ايم فكر كنيم با نظر مخالف خود چگونه عمل كنيم يا فكر كرده ايم همه مثل ما فكر مي كنند يا اگر مثل ما فكر نميكند لابد دشمن اسلام است !؟
حال راه حل چيست ؟
 اول بدانيم جريان ايجاد شد ه در كشور يك دسته نيستند و در يك طيف گسترده جاي مي گيرند بعضي واقع اند معاند نظام نظام اسلامي هستند كه به نظر من حتي اين گروه هم اگر در ست توجيه شوند (هدايت) مي شوند و عقل مي گويد بعد از اين توجيه خواهد بود كه مي توان مجازات كرد اما گروه دوم كساني هستند كه واقعا معاند نيستند بايستي قبول كرد در هر كشوري اينچنين گروهايي وجود دارند !!
اما بايستي بنشينيم گروه هايي تشكيل دهيم با هم گفتگو كنيم حرف طرف مقابل را شنيد، خارج ازفضاي سياست زده ي الان باهم صبحت كنيم شايد به هم نزديك شويم.گروه هاي آزاد انديشي كه مقام معظم رهبري هميشه تاكيد مي كنند اين بار اين گروه ها بايستي بنشينند و به جاي صبحت از ليبراليسم و ماركسيسم ،در باره ي حوادث اخير و علل آن صبحت كنيم. شايد به هم نزديكتر شويم........
   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:10  توسط سیاه  | 

ضرورت مطالعات تاريخي

 

ضرورت مطالعات تاريخي

 

«لقد كان في قصصهم عبرﺓ لاولي الألباب

 ما كان حديثاً يفتري و لكن تصديق الذي بين يديه

و تفصيل كل شيء و هدي و رحمـﺔ لقوم يؤمنون» ( يوسف 111)

«قد خلت من قبلكم سنن فسيروا في الارض

فانظروا كيف كان عاقبـﺔ المكذبين» ( آل عمران 137)

 

بي شك براي بيان اهميت و صفات يك شي، قبلاً بايد تصوري اجمالي از آن داشته باشيم. مطالعات تاريخي موضوعي است كه ما در اين مقدمه مي‎خواهيم از آن صحبت كنيم. مطالعات تاريخي و اصولاً توجه به تاريخ، به اين شكل خاصي كه امروزه با آن مواجه هستيم، قبلاً چندان سابقه نداشته است. توجه ريز و تفصيلي به همه‎ي شؤون و ابعاد زندگي آدميان و تقسيم‌بندي آن و حفظ مكتوب اين آثار، بدون آنكه نتيجه عملي خاصي مراد نظر باشد، خاص عصر جديد (مدرنيته) است. هر چند انحاء مختلفي از توجه به تاريخ در گذشتگان موجود بوده است.

علم تاريخ امروزي را نبايد با علم وقايع‌انگاري اشتباه گرفت. در وقايع‌انگاري، صرف اتفاقات تاريخي و مشخصات دقيق آن درج مي‌گردد. مثلاً در جنگ واترلو، ناپلئون شكست خورد. در اين وقايع معمولا اطمينان نسبي وجود دارد اما هيچگاه نمي‌توان يك سير مناسب و با نتيجه‌اي را به صورت به هم پيوسته از بين آنها اخراج كرد.

مدارك و اسناد تاريخي، حتي اگر بتوانند از يك واقعة تاريخي مشخص خبر بدهند، هيچگاه قادر نبوده و نيستند كه يك مرحله‌ي تاريخي را كه در اثر وقايع متعدد و مرتبط با هم تشكيل مي‌شوند شرح دهند.

علم تاريخ به ما نشان مي‌دهد كه چگونه وقايع مختلف تاريخي يكديگر را توجيه مي‌كنند و تحليل‌هاي پنهان در پشت وقايع ظاهري را عيان مي‌سازد. اينكه تعداد كشتگان انقلاب فرانسه از طرفين چقدر بود و نام رهبران انقلاب و سن آنها و نام آخرين لويي فرانسه چه بود. و چه زماني كشته شد. و. . . علي‌رغم آنكه اطلاعاتي مهم و ضروري هستند، ولي ماداميكه شرح داستان انقلاب فرانسه از نخستين عوامل گرفته تا آخرين نتايج حاصل و شرح درون و برون آدميان در آن عصر در اختيار ما نباشد، بعيد است به نتيجه عملي خاصي بتوانيم برسيم. و اصولاً فهم ما يك فهم حقيقي در مورد آن بخش از تاريخ نخواهد بود. اين در حالي است كه اسناد و مدارك تاريخي هم، هميشه قطعي نيستند، بلكه بايد گفت اكثر اسناد و مدارك تاريخي، بويژه هر چه عقب‌تر برويم و از عصر كنوني فاصله بگيريم ضعيفتر و مشكوك‌تر مي‌گردند؛ بنابراين واضح است كه كار مورخ پررنگ‌تر و حضور او جدي‌تر مي‌گردد؛ چرا كه او بايد بر اساس آن تصويري كه در ذهن خود از اقوام ملل ساخته است، متني تاريخي بنويسد كه همگان بتوانند از آن استفاده كنند. [1]

البته اين تاريخ‌نويسي يا مطالعات تاريخي به شرحي كه گفته شد، تفاوتي اساسي با مباحث فلسفة تاريخ دارد؛ چرا كه ما در فلسفة تاريخ با مطالعات تاريخي و وقايع رخ‌داده در تاريخ، كاري نداريم بلكه به دنبال اين هستيم كه بدانيم اصلا تاريخ چيست؟ آيا ماهيتي مي‌توان براي تاريخ تصور نمود؟ چه قواعدي بر تاريخ حكومت مي‌كند؟ و...

 يكي از فصول اين جزوات حول همين موضوع خواهد بود. فلاسفة تاريخ در دنيا بحثهاي فراواني در مورد تاريخ داشته اند. به نظر مي‌رسد كه مباحث فلاسفة تاريخ، اگر خوب فهم شود، ارتباطي مهم با نوع مطالعه ما از تاريخ خواهد داشت. بديهي است كه ما به عنوان يك مسلمان نيز مي‌توانيم به كشف نظرگاه اسلامي در باب تاريخ بپردازيم و بر اساس آن نظرگاه، به مطالعه تاريخي بپردازيم.

اگر چه امروزه در اكثر حوزه‌ها و مراكز علمي جهان، مطالعات تاريخي در موضوعات مختلف علمي، امري ضروري شمرده مي‌شود، اما با اين حال به نظر مي‌رسد همواره شبهاتي در مورد ضرورت و نه فضيلت مطالعات تاريخي وجود داشته و دارد. رويكردهاي تاريخي براي مطالعة موضوعات مختلف با اين هدف صورت مي‌گيرد كه مولفه‌ها و اجزاء آن شيء يا موضوع مورد بحث، بهتر شناخته شود.

عده‌اي در اين مقام چنين گفته‌اند كه هيچ نظر قطعي و حتمي در مورد حقايق عالم نمي‌توان از تاريخ استخراج كرد؛ لذا حقايق عالم را بايد با مطالعات انتزاعي (يعني فارغ از حوادث و رخدادهاي موجود و اتفاق افتاده) كشف كرد و از تاريخ حداكثر براي يافتن شاهد مثال استفاده نمود. در پاسخ بايد اذعان داشت كه هر چند در مباحث انتزاعي مابعدالطبيعي يا فلسفي، به حقايقي مي‌توان و بايد دست يافت كه اين حقايق چه بسا لازمة معرفت مي‌باشند؛ اما برخي از حقايق عالم را جز در پرتو مطالعات تاريخي نمي‌توان درك كرد. زيرا تاريخ به مثابه سيري است كه ما از زمان شكفتن يك غنچه تا پژمردن با آن ارتباط برقرار مي‌كنيم و در اين راستا تمام حقيقت آن موضوع را مي‌فهميم و البته اين فهميدن يك فهميدن انضمامي است كه آدمي خود را در كنار و همراه با حوادث و وقايع مي‌بيند، و همچون انساني كه در دل تاريخ با رويكردي و تصميمي به افعال و اعمالي مي‌پرداخته درك و فهمي از آن شان و مقام و از آن مرحله تاريخي پيدا مي‌كند.

در مرحلة بعد، بسته به اينكه اين مطالعة تاريخي از چه نوع فلسفه و حكمتي سيراب شده باشد، انسان مطالعه‌گر مي‌تواند بعد از فهم، به نتيجه‌اي عملي برسد. البته قرار نيست كه در مطالعة تاريخي، مثل علم فيزيك و شيمي بر اساس روابط علي و معلولي طبيعت تكرار پذير عمل كنيم، زيرا كه چنين چيزي در تاريخ بي معناست، بلكه بايد دريابيم با چه نوع نگاه حكمي بايد به تاريخ نظر داشت و به چه موضوعي بايد توجه داشت و جايگاه اصول و فروع كجاست و من دنبال چه موضوع و سوالاتي مي‌گردم.

دين اسلام چه نگاهي به تاريخ دارد؟ سراسر قرآن كريم شامل آياتي است كه مخاطب را دعوت مي‌كند به تدبر و تامل در احوال امم پيشين، اما اين توجه به اهم اقوام و انبياء پيشين به معناي حفظ تفضيلي ظواهر و مشخصات اين اقوام نيست. بلكه همواره عبرت گرفتن و تامل در رويكرد ايشان نسبت به مسئووليت الهي آنها و عاقبت و سرانجام مقدر آدميان است كه مورد قبول و عنايت قرآن كريم است. ( به آيات ابتدايي متن توجه كنيد. )

ذكر احاديثي از امير المومنين(عليه‎السلام) در اين مورد مفيد است. آن حضرت در وصيتش به امام حسن(عليه‎السلام) مي‌فرمايند: «پسرم، من هر چند كه با كساني كه پيش از من زيسته‌اند زندگي نكرده‌ام ولي در اعمال ايشان نظر كردم و در اخبار ايشان انديشيدم و در آثار ايشان سير نمودم تا آنجا كه گويي من همانند يكي از آنها شده‌ام. بلكه گويا در اثر آنچه كه به من از امور ايشان رسيده است، با همة ايشان از نخست تا آخرين زيسته‎ام. » ( نهج البلاغه، نامه 31) همانطور كه مشاهده مي‌شود، حضرت علي(عليه‎السلام) نتيجه تامل در آثار گذشتگان را همدلي و درك كامل انسانهاي پيشين مي‌داند. آن حضرت در حديث نسبتاً طولاني‌تري مبحثي مشابه دارد و دعوت به تفكر در علل انحطاط و سقوط ملل پيشين مي‌نمايد. ( نهج البلاغه، خطبه 93 «واحذرو ما نزل بالامم قبلكم... »)

بنابراين با اندكي تامل، مي‌توان دريافت كه دين اسلام و اولياء آن، نه تنها تاريخ را معرفت‌زا مي‌دانند، بلكه آن را يكي از طرق محوري در تفكر و تذكر مي‌دانند و آن را طريقة فهم بسياري از قواعد و سنن الهي مي‌بينند. به هر حال بايد در نظر داشت كه مطالعة تاريخي در مورد هر موضوعي كليد فهم آن موضوع است. تاريخ به زبان ساده، گويا و كمتر بحث‌انگيز، كلياتي را در باب هرموضوع و مساله‌اي در اختيار مخاطب قرار مي‌دهد كه آن بهترين زمينه براي بحثي صواب و عميق در آن موضوع است. از همين‌رو بايد توجه كرد كه در مورد كليت يك فرهنگ و تمدن يا مجموعة فرهنگ‌ها و تمدنهاي بشري نيز، بهترين، مهمترين و نخستين راه، مطالعه در تاريخ است. با مطالعه و تامل تاريخي است كه مي‌توان سير سقوط و ظهور فرهنگها و تمدنها را درك و كشف كرد و سعي نمود تا تصويري صحيح و مبتني بر حق از فضاي زندگي مردمان بدست آورد.

امروزه در سراسر دنيا، مردم به مطالعه در تاريخ اهميت فراواني می‌دهند و سرآغاز بحث از هر موضوعي، بحثي كوتاه در تاريخ آن است. تلاش ما نيز بايد آن باشد كه در مطالعه و فهم تمدن مغرب زمين كه مسبوق به سابقه‌اي چندين هزار ساله از فرهنگها و تمدنهاي مختلف دنياست ( كه عمر خود را سپري كرده‌اند)، دريابيم فرهنگها و تمدنها يا اقوام و ملل ديگر در طي تاريخ چگونه بوده‌اند و چه رويكردها و سيري داشته‌اند كه منجر به پيدايش فرهنگ و تمدن غربي گشته‌اند. اميد است مطالعات سطح يك غرب شناسي كه رويكردي تاريخي در آن ملحوظ شده است، مقدمة مطالعات اصولي، وسيع و جدي مخاطبين اين موضوعات گردد. مدرنيته به عنوان يکي از دوره هاي تاريخ بشر همانند ساير دوره ها، داراي تفکر، فرهنگ و تمدن خاص خود مي‌باشد براي شناخت مدرنيته علاوه بر مطالعه تاريخي، مي‌توان به بررسي شاخصه ها، مختصات يا مولفه هاي اين دوره پرداخت. در جزوات بعدی، نگاهي فهرست وار به شئون  اصلي مدرنيته خواهيم داشت پيش از آن بايد توجه داشت که آنچه به عنوان عناصر اصلي مدرنيته بيان مي‌شود همگي تعين هاي غفلت از حضرت حق جل و علا مي‌باشد. بشر در طول تاريخ خالي از غفلت از مبداء لايزال و عصيان و تبعيت از هواي نفس و شيطان رجيم نبوده است اما در ماجراي غم انگيز مدرنيته عصيان رسميت مي‌يابد و غفلت مبنايي مطلوب مي‌شود که بر آن تمدني در راستاي هواپرستي بنا مي‌شود آنچه در ذيل مي‌آيد اغلب بررسي مدرنيته از پايگاه خود غرب است اميد است که با تلاش جدي شما به نقد غرب از پايگاه معارف الهي دست يابيم.



 [1] اميد است در مباحث سطوح بالاتر به ملاك قطعي و يقيني شواهد تجربي اشاره كرده و نشان دهيم كه ملاكهاي بيان شده در  scienceبراي قطعيت و يقين به هيچ عنوان كارآيي ندارند واين موضوعيست كه فلاسفه علم قرن 20 به خوبي بر آن تاكيد دارند. با اين حال ما طبق عرف, چنين در متن فرض مي‌كرديم كه اسناد و مدارك تاريخي برخي قطعي هستند و برخي قطعي نيستند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:50  توسط سیاه  | 

جنبش سبز در تناقض

نقش‌دهی رادیکالی به منتظری و پیش‌بینی سرانجام فاشیستی برای سبزها

در وضعیت هایی که فرد از نظر روانشناختی احساس امنیت خود را از دست می دهد و برای جبران امنیت از دست رفته به دامن قدرت پناه می برد، جنبش بسیج توده ای و رهبری و ایدئولوژی فراگیر جاذبه پیدا می کند. جنبش فاشیستی از لحاظ روانشناختی مبتنی بر تیپ شخصیتی اقتدارطلب است که هم سلطه جو و هم اطاعت پذیر است.

گروه سیاسی- امیرحسین ثابتی: پیرامون چرایی ناکام ماندن جریان اصلاحات در ایران، تا کنون تحلیل های فراوان و بعضاً متفاوتی ارائه گشته اما به نظر می رسد در میان سیل انبوه نظریات مطروحه در این باره، تاکید بر غیربومی بودن و وجه تقلیدی مبانی نظری گفتمان اصلاحات در ایران، بیش از همه توانسته مورد اقبال اندیشمندان این حوزه واقع گردد.

اگرچه اعترافات سعید حجاریان در دادگاه و هم چنین صحبت های اخیر وی در میزگردی که با حضور دو تن از همفکرانش از رسانه ملی پخش گردید، حاوی مسایل مهمی به‌خصوص پیرامون نقد نظریات ترجمه ای و غیربومی غربی بود و دراوج این انتقادات نیز نظریه مشروعیت 3 گانه ماکس وبر، جامعه شناس معروف آلمانی مورد بحث و نقد قرار گرفت، اما هم چنان بسیاری از همفکران حجاریان معتقدند گفته های وی تحت فشارهای روانی و... بوده و اعتراف به ناکارآمدی نظریات غربی و انتقادات وی به این مدل از تئوری ها، حقیقی نیست.

شاید مدل رفتاری و ادعای فوق از سوی اصلاح طلبان در نفی مواضع اخیر حجاریان منطقی به نظر برسد زیرا اگر سخنان مهم و تامل برانگیز حجاریان را در این رابطه بپذیریم، حقیقتاً باید از مرگ جنبش اصلاحات در ایران سخن گفت و بدیهی است که چنین امری هیچ گاه خوشایند کسانی نیست که بیش از یک دهه غرق در نظریات وبر و هابز و لاک و... بوده اند و اتوپیای خویش را نیز همواره در عملیاتی ساختن این تئوری ها تصور می نمودند. به‌واقع اگر اعترافات شاگرد دیرین حسین بشیریه را قبول کنیم، الزاما به بن بست نظری و عملی اصلاحات تن داده ایم.

اما آنچه که در ادامه مورد بررسی قرار خواهد گرفت نه سخنان سعید حجاریان، بلکه استاد صاحب نام وی حسین بشیریه است. فردی که از وی به عنوان تئوری پرداز اصلی اصلاحات در ایران یاد می شود و طی سال های تدریس خود در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران موفق به پروش شاگردانی چون حجاریان، تاج زاده و... گردید. در واقع مواضع بشیریه از آن رو حائز اهمیت است که وی پیش از هر چیز نزد اصلاح طلبان به عنوان اتاق فکر این گفتمان مطرح است و طبیعتاً اهمیت سخنان و نظریات وی نیز در جایگاه خویش محفوظ است و در حال حاضر نیز که در ایالات متحده به سر می برد، مواضع او نه از روی اجبار و فشار روانی و... که از روی تحلیل های آزادانه ای است که در گفتگو با رسانه های مخالف جمهوری اسلامی بیان می کند و اتفاقاً بررسی یکی از پیشنهادهای جالب اخیر وی که از طریق رادیو فردا منتشر و مطرح گردید، پایه این نوشتار را تشکیل می دهد، چرا که نکات مهم آن می تواند به مثابه یک نقطه عطف در سیر بررسی اندیشه های اصلاح طلبان باشد.

بشیریه در گفتگوی تفصیلی خود با مجله اینترنتی "لوگوس" پس از ارزیابی شرایط قبل و حوادث پس از انتخابات ایران، در نهایت خلاصه کلام خویش را چنین بازگو می نماید:

"منتظری با رهبری جنبش سبز می تواند نقش مهمی در بسیج مردم ایفا کند"

وی قبل از بیان پیشنهاد خود نیز ضمن تاکید بر آنکه در حرکت های اعتراضی، افراد و دیدگاه های رادیکال، جای میانه رو ها را می گیرند و در نتیجه اعتراض به یک موضوع مثل انتخابات، مبدل به زیر سوال بردن کلیت ساختار حکومت خواهد شد، تلویحا منتظری را فردی رادیکال معرفی کرده و غایت پیشنهاد خود را نیز به چالش کشیدن اصل نظام و تلاش برای تغییر در ساختار حکومت معرفی می کند.

اما پیشنهاد تاریخی حسین بشیریه از آن رو حائز اهمیت بسیار است که وی در یکی از مهم ترین اثرات مکتوب خویش با عنوان جامعه شناسی سیاسی، که از منابع مهم شناخت اندیشه ی وی نیز محسوب می شود، در وصف علل پیدایی جنبش های فاشیستی به نکته مهمی اشاره دارد: "در وضعیت هایی که فرد از نظر روانشناختی احساس امنیت خود را از دست می دهد و برای جبران امنیت از دست رفته به دامن قدرت پناه می برد، جنبش بسیج توده ای و رهبری و ایدئولوژی فراگیر جاذبه پیدا می کند. جنبش فاشیستی از لحاظ روانشناختی مبتنی بر تیپ شخصیتی اقتدارطلب است که هم سلطه جو و هم اطاعت پذیر است."

با این وصف، ناگفته پیداست که بنا بر نظریات پیشین بشیریه، وی با پیشنهاد خویش به جنبش سبز پیرامون رهبری منتظری و بسیج توده ها، خواسته یا ناخواسته سرانجامی بهتر از تبدیل شدن این جنبش به جنبشی فاشیستی را پیش بینی نمی کند، نکته ای که از اشاره مستقیم به آن ابا دارد اما مرور نظریات گذشته وی حاکی از چنین وضعیتی است و گویا وی شخصیتی بهتر از منتظری را در ذهن خود نمی یابد که با شاخصه های اقتدارطلبی و سلطه جویی تقارن حداکثری داشته باشد.

اما آنچه که باید بیش از همه مورد دقت قرار گیرد، دقت در کلیت گفتمان و اندیشه بشیریه و نسبت آن با پیشنهاد اخیر وی است. همان طور که اشاره شد از بشیریه به عنوان تئوری پرداز اصلی اصلاح طلبان پیرامون چگونگی وصول به جامعه مدنی و از همه مهم تر آرمان لیبرال دموکراسی یاد می شود و نوشتارها و تحلیل های خود و دیگر شاگردانش نیز طی دهه گذشته جز نقد وضعیت موجود و ارائه راهکارهای مختلف جهت نیل به هدف مذکور نبوده است اما وقتی که سرانجام وی پس از سال ها تلاش در این زمینه، غیرمستقیم غایت و انتهای جنبش سبز را در وصل به فاشیسم جستجو می کند، آیا می توان از دل این تناقض آشکار که میان دموکراسی و فاشیسم خودنمایی می کند، معنایی جز شکست نظری اصلاحات در ایران را برداشت نمود؟! شکستی که اگرچه نحله های نخستین آن را از دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی می شد به نظاره نشست اماگذر زمان نیز به تسریع آن مدد رساند و امروز تلاقی جالبی میان شکست نظری و عملی این گفتمان در ایران بوجود آمده است و سرانجام پدر دموکراسی خواهی در ایران، ناچار به ارائه پیشنهادی به همفکران خویش است که خود در وصف فاشیسم در کتاب جامعه شناسی سیاسی خویش، آن را افراطی، اقتدارطلب، ضد دموکراتیک، ضد لیبرال، ضد سرمایه داری، ضد مدرنیسم و... می داند و معتقد است در آن دموکراسی فاسد و تباه خواهد شد چراکه درونمایه اصلی فاشیسم، همان محافظه کاری سنتی است.

به نظر می رسد با توجه به آنچه آمد، هواداران اصلاحات در ایران، حتی اگر نخواهند صحبت های اخیر و مواضع دگرگون شده حجاریان را به هر علتی بپذیرند، اما ناگریز از یک امر بسیار مهم هستند و آن نیز توجه در تناقضات نظری استاد دیرین حجاریان است. کسی که پس از سالها تلاش و ادعای نیل به دموکراسی در ایران، سرانجام وصول به فاشیسم را شرط ادامه حیات جنبش اصلاحات می داند و آن را از سبزپوشان طلب می نماید و این تناقض آشکار معنایی جز مرگ این گفتمان غیر بومی و ترجمه ای در ایران ندارد.

کد خبر: 36995
تاريخ خبر: يکشنبه، 5 مهر 1388 ساعت: 11:38
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:34  توسط سیاه  | 

صانعي کيست

تیغ اهانت‌های جدید صانعی این بار به صورت مراجع و بزرگان انقلاب

در ادامه هتاکی های یوسف صانعی و سکوت دستگاه‌های مسئول، وی در اقدامی ناشایست ودور از شأن یک مسلمان، ضمن اهانت به حضرات آیات مکارم شیرازی، نوری همدانی از مراجع عظام تقلید و آیت‌الله امامی کاشانی امام جمعه تهران، خواستار مرگ آیت‌الله جنتی دبیر شورای نگهبان شد.

در ادامه هتاکی های یوسف صانعی و سکوت دستگاه‌های مسئول، وی در اقدامی ناشایست ودور از شأن یک مسلمان، ضمن اهانت به حضرات آیات مکارم شیرازی، نوری همدانی از مراجع عظام تقلید و آیت‌الله امامی کاشانیامام جمعه تهران،خواستار مرگ آیت‌الله جنتی دبیر شورای نگهبان شد.

به گزارش رجانیوز، در جلسه‌ای که در تاریخ 29 مردادماه سال جاری در دفتر صانعی با حضور جمعی از عناصر شاخص اصلاح طلب برگزار شد، وی در قسمتی از سخنان خود با ادامه ضمن افتخار به مخالفت با نظام جمهوری اسلامی گفت: قضیه آقای منتظری که اتفاق افتاد، روحانیت یا سکوت کردند و یا تأیید و تنها من بودم که در این وسط ایستادم. خیلی خوشحال هستم که تنها آخوندی بودم که مردم گفتند ضد دستگاه وضد نظام است.

وی در ادامه سخنان خود مرجع مردم برای دریافت اخبار را رسانه های بیگانه خواند و اظهار داشت: کسی که به رادیو و تلویزیون ایران توجه کند، هیچ چیزی از مسائل خبر ندارد. رسانه‌های غربی را نگاه کنید، ببینید اینها چه می کنند. ببینید آقای سازگارا (ضد انقلاب فراری) چه می گوید؟ من ایشان را آدم متدینی می دانم!

صانعی ضمن اهانت به آیت الله جنتی دبیر شورای نگهبان و از بزرگان انقلاب اسلامی گفت: باید از ظالم و ستمگر ابراز برائت و تنفر و لعن کرد. چه زنده و چه مرده. این را دهن به دهن باید بین مردم پخش کرد که جوری شود روزی که جنتی انشاء الله می میرد، سراسر ایران چراغانی شود و مردم شادی کنند و این خیلی اثر دارد و دیگران حساب دستشان بیاید.

وی ضمن طرح ادعای پشیمان شدن آیت‌الله نوری‌همدانی از تبریک گفتن به رئیس‌جمهور ادامه داد: من باور ندارم. او دست خودش نیست. می گویند شک بین یک و دو باطل است.هر چه حکومت می گوید، هر چه به او می گویند، او هم همان را می گوید.

صانعی در بخش دیگری از اهانت‌های خود، جملات سخیفی در مورد آیت‌الله مکارم شیرازی به‌کار برد که به دلیل ضرورت حفظ شأن مرجعیت از بازنشر آن معذوریم.

وی همچنین آیت‌الله امامی کاشانی امام جمعه موقت تهران را انسانی ساده لوحی خواند.

صانعی در بخش پایانی اظهاراتش ضمن تکرار ادعاهای رسانه های غربی علیه نظام و انقلاب گفت: شنیده ام که مساجد الحمد لله خلوت شده است. شما هم در خانه نماز بخوانید، (یک)مرد مسلم عدالتش بیشتر از کسانی است که اضلال می کنند. یا زن اگر بایستد و مرد به او اقتدا کند، بهتر است. به مردم بگویید که مسجد نروند و در خانه عبادت کنند.

صانعی همچنین چندی قبل و در جمع تعدادی از روحانیون همفکرش در گرگان ضمن اهانت‌های متعدد و انتسابات کذب به رئیس‌جمهور، لقب حرامزادگی را درخصوص وی به‌کار برد که این هتاکی با واکنش گسترده روحانیت، نمایندگان مجلس و فعالان سیاسی مواجه شد و این اقشار ضمن تأکید بر خروج صانعی از عدالت و عدم صلاحیت وی، درخواست محاکمه وی را مطرح کرده بودند.

با این حال، مشخص نیست مدعی‌العموم چه زمانی می‌خواهد مانع از ادامه هتاکی و اتهام‌زنی‌های صانعی علیه منتخب ملت و مراجع عظام شود؟

کد خبر: 37065
تاريخ خبر: دوشنبه، 6 مهر 1388 ساعت: 12:38
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:27  توسط سیاه  | 

آقای توکلی و نامه ا یی زیبا

وقتی نامه آقای توکلی را در باره ی سخنان بعضی طرفداران آقای موسوی را خواندم در روزنامه ی اعتماد هم جواب ایشان از طرف آقای زیباکلام و بهشتی و سایرین را هم خواندم راستش را بخواهید از جواب ها راضی نبودم از منتقدین آقای توکلی این سوال را داریم که جواب بهتری به این نامه دهند .دوست دارم جواب این سوال بنده را نیز بدهند که آیا آقای موسوی نمی توانند حداقل( این بعضی افراد) را از خود طرد کنند
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:6  توسط سیاه  | 

تحلیلی بر یک داستان ؛ داستان نفت

کانون اندیشه جوان

شنبه، ۲۴ اسفند ۱۳۸۷
تحلیلی بر یک داستان: داستان نفت

سجاد چیت فروش: 29 اسفند هر سال يادآور خاطره‌اي بزرگ براي ما ايرانيان است. خاطره‌اي شيرين که با ياد آن بر پدران و مادران خود که در راه آزادي و استقلال اين سرزمين کوشيدند، درود مي‌فرستيم. 29 اسفند يادآور خوبي‌ها و زشتي‌هايي هست که مثل هر حادثه‌ي تاريخي ديگر بايستي به هر دو جنبه‌ي آن توجه کرد. خوبي‌هايي همچون اتحاد مردم ايران، تبعيت از رهبري ملي و اسلامي و در نهايت بيرون راندن استعمارگران و دست‌نشاندگان آنها از اين سرزمين. اما نبايد از ياد برد که اين حادثه‌ي تاريخي تجربه‌هاي تلخي نيز دارد؛ شکست اتحاد بين رهبران نهضت، فريب مردم توسط مزدوران داخلي و خارجي، و در نهايت انحراف از اهداف اصلي، از جمله‌ي آن موارد است.
بدون شک 29 اسفند، خاطراتي از مصدق و کاشاني، جنگ براي نفت، فشار اقتصادي بر مردم، رزم‌آرا، هژير و در نهايت حادثه‌ي تلخ 28 مرداد 1332 را در ذهن ما زنده مي‌کند، که هيچ يک بدون ارتباط با ديگري نيستند.
در اين مقاله برآنيم عوامل ايجادکننده‌ي نهضت 29 اسفند را بررسي کرده و ارتباط اين عوامل را نشان دهيم تا از 29 اسفند حادثه‌ي تلخ 28 مرداد 1332 را نيز بيرون آوريم.

مقدمه
تاريخ معاصر ما عجين است با نفوذ استعمارگران و دلالان آنها براي غارت منابع سرشار ايرانيان. آنان با شيوه‌هاي مختلف از جمله ايجاد توطئه و به قدرت رساندن نيروهاي حافظ منافع خود و بستن قراردادهاي يک طرفه همچون قراردادهاي 1919، 1907 و... خون ايرانيان را مي‌مکيدند. در اين بين ايران به علت داشتن منابع سرشار انرژي نفت همواره مورد توجه کشورهاي استعمارگري همچون روسيه و خصوصاً انگليس بوده است. آنان از ضعف ايرانيان در استخراج نفت استفاده کرده و با بستن قراردادهاي گوناگون به مکيدن اين منبع مي‌پرداختند. در حدود سالهاي 1324 زمزمه‌هاي ملي کردن صنعت نفت براي اولين بار به گوش رسيد اما طرح جدي آن در سال 1328 بود که مخالفان جدي داخلي و خارجي داشت؛ رزم‌آراي نخست‌وزير مخالف جدي داخلي بود و انگليس مخالف جدي خارجي که حتي دست به اعزام ناوگان به خليج فارس زد و ايران را تهديد نظامي نمود. مردم ايران بيش از 16 ماه مقاومت کردند و در نهايت با رهبري آيت‌الله کاشاني به عنوان شخصيت برجستة مذهبي و دکتر مصدق به عنوان شخصيت برجستة ملي در 29 اسفند 1329 نهضت ملي شدن صنعت نفت را به ثمر رساندند. مخالفان، اگرچه در آغاز نتوانستند کاري از پيش ببرند اما در ادامه با ايجاد تفرقه ميان گروه‌هاي ملي و مذهبي اين جريان بزرگ که مي‌توانست مقدمه‌اي براي قطع دست استعمارگران باشد را به شکست کشاندند. در اين مقاله به دنبال بررسي علل ايجاد و شکست اين نهضت ملي-مذهبي مي‌باشيم.

عوامل ايجاد کننده‌ي نهضت
اگر بخواهيم عوامل ايجادکننده اين نهضت تأثيرگذار را توضيح دهيم به طور حتم بايستي دو گروه ملّي و مذهبي را از گروه‌هاي اصلي ايجادکننده‌ي نهضت دانست که هر يک به اندازه‌ي خود نقش خود را ايفا کرده‌اند. اما متأسفانه بعضي از افراد بدون هيچ دليلي سعي مي‌کنند يکي از گروه‌ها را کم‌رنگ جلوه دهند. ما در اين قسمت سعي مي‌کنيم نقش هر يک را به طور خلاصه و تاريخ وار ذکر کنيم.

گروه ملي: به طور حتم يکي از گروه‌هاي تأثيرگذار در اين نهضت، گروه ملي به رهبري دکتر محمد مصدق مي‌باشند. برخلاف گفته‌هاي بعضي از افراد در اين باره که مصدق تا سال 1329 هيچ فعاليتي براي ملي شدن صنعت نفت نکرده‌اند. او «بارها از خسارات قرارداد 1312 در زمان رضا شاه و تحميلي بودن آن سخن رانده است ولي آنچه لازم است در اينجا يادآور شويم اينکه به نظر او اين قرارداد از نظر حقوقي باطل است، زيرا عاقد قرارداد مي‌بايست آزاد باشد و وزراي دوران ديکتاتوري عناصري مسلوب‌الاختيار بوده‌اند که فقط دستورات صادره را اجرا مي‌کردند» (اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان در اروپا، 1357، 76). مصدق فعاليت‌هاي خود را در اين زمينه ادامه داد. اما اين گونه فعاليت‌ها نتوانست مانعي جدي براي استعمارگران محسوب شود. و در جنگ جهاني دوم نيز شرکت نفت ايران – انگليس حدود 50% سوخت کشتي‌هاي جنگي انگليس را تأمين مي‌کرد. بعد از جنگ جهاني دوم در جريان اشغال ايران توسط شوروي، شرط اين کشور براي خروج از ايران عقد قراردادي در زمينه‌ي نفت با ايران بود اما از همان ابتدا که شوروي درخواست خود را ارائه داد، دکتر مصدق در اولين اقدام عملي خود در اين زمينه طرحي دوفوريتي به مجلس ارائه داد که در يازدهم آذر 1323 با تصويب مجلس به صورت قانون در آمد. براساس اين قانون، هرگونه مذاکره رسمي و غيررسمي به منظور اعطاي امتياز نفت، ممنوع شد. پيشنهاد مصدق به شوروي اين بود که دولت شوروي، سرمايه لازم را براي استخراج نفت در اختيار ايران بگذارد و در عوض ايران متعهد شود که نفت توليد شده را به صورت انحصاري به دولت شوروي بفروشد. در اين زمان نخست‌وزيران مختلفي که پشت سر يکديگر به قدرت مي‌رسيدند، مهمترين مسئله‌ي خود را حل مسئله‌ي نفت مي‌دانستند. در ابتداي سال 1327 بعد از استعفاي قوام، حکيمي به نخست وزيري رسيد که فعاليت خاصي در اين زمينه انجام نداد. بعد از او در خرداد 1327 دولت هژير نيز اگرچه به دنبال مذاکراتي در اين زمينه بود، کار خاصي از پيش نبرد. بعد از سرکارآمدن "ساعد" فعاليت براي حل اين مشکل افزايش يافت و "گلشائيان" وزير مالي وقت، مذاکراتي با "گس" يکي از رؤساي شرکت نفت انجام داد. در اين قرارداد اصلاحاتي درباره‌ي سهم ايران و افزايش نقش ايران را دنبال مي‌کردند، در اين زمان که ونزوئلا و عربستان نيز هر يک قراردادهايي با سود 50% با شرکت‌هاي خارجي بسته بودند، اين امر خود عاملي شد که نمايندگان مجلس نيز به دنبال افزايش سهم ايران از عايدات نفت باشند. سرانجام در 26 تير 1328 قراردادي با نام "گس-گلشائيان" به امضا رسيد و براي تصويب تقديم مجلس شد. اما تصويب اين قرارداد تا مجلس شانزدهم، به تعويق افتاد و اعضاي جبهه‌ي ملي به رهبري دکتر مصدق توانستند به مجلس شانزدهم راه يابند. اين امر شرايط را براي رد قرارداد "گس-گلشائيان" که به نظر آنها مخالف با منافع ايران بود، آماده‌تر شد. از طرفي به تحريک مصدق و آيت‌الله کاشاني مردم و دانشجويان نيز اعتراض خود را نسبت به اين قرارداد اعلام کردند. به طوري که «پس از رد لايحه قرارداد الحاقي، جنبش مردمي براي ملي کردن نفت اوج بيشتري گرفت و شعار «همه چيز براي ملي شدن نفت» در سراسر کشور رواج يافت. و روز 22 آذر دانشجويان طرفدار جبهه‌ي ملي، به پيروي از اين شعار، در دانشگاه تظاهرات وسيعي برپا کردند. دانشجويان توده‌اي نيز با شعار «لغو بدون قيد و شرط امتياز نفت جنوب» به ميدان آمدند و به زد و خورد با دانشجويان طرفدار ملي شدن پرداختند. انبوه توده‌هاي مردم به جبهه‌ي ملي، که رهبري اعتراض به شرکت نفت را در دست گرفته بود و رد لايحه قرارداد الحاقي را با پيروزي به پايان رسانده بود، مي‌پيوستند». (نجاتي؛ 65، 115) بعد از تشکيل مجلس شانزدهم در 22 خرداد 1329 لايحه نفت گس- گلشائيان براي استيفاي حقوق ايرانيان کافي شمرده نشد و در همان جلسه لايحه‌ي ملي شدن صنعت نفت که از طرف مليون به مجلس ارائه شده بود، رد شد. اما ماه بعد مجلس نظر کميسيون نفت را تأييد کرد اما رزم‌آرا (نخست وزير وقت) به شدت با ملي شدن صنعت نفت مخالفت کرد و از راههاي مختلف از جمله همکاري با نمايندگان آنگلوفيل، مانع بزرگي در راه ملي شدن اين صنعت مهم بود، اما در نهايت گروه فدائيان اسلام توسط خليل طهماسبي رزم‌آرا را ترور کرد. با کشته شدن رزم‌آرا، نمايندگان وابسته نيز عقب نشيني کردند و لايحة ملي شدن صنعت نفت در 24 اسفند در مجلس شورا و سپس در 29 اسفند در سنا، تصويب شد.

نقش آيت‌الله کاشاني در شکل گيري و ادامه‌ي نهضت ملي شدن صنعت نفت
وقتي به سالهاي ملي شدن برمي‌گرديم، مي‌بينيم که مردم يا از حق خود آگاهي نداشتند و يا به علل مختلفي، از جمله جوّ خفقاني که شاه و دربار و بعضاً نخست‌وزيران ايجاد مي‌کردند از ترس حرفي نمي‌زدند. در چنين زماني بود که نقش رهبران ملي و مذهبي پررنگ‌تر مي‌شود.

نقش آيت‌الله کاشاني قبل از ملي شدن
آيت‌الله کاشاني بعد از بازگشت از تبعيدِ لبنان، وارد مجلس شانزدهم شدند. ايشان در مخالفت با قرارداد الحاقي گس-گلشائيان پيامي آماده کردند که توسط دکتر مصدق در مجلس قرائت شد در آن پيام آمده بود که «وقتي مسئله نفت مطرح شد، وظيفه‌ي ديني و ملي دانستم که نظر ملت ايران را در باب مظالم شرکت نفت و حقوق مغضوبه ملت ايران در طي اعلاميه‌اي منتشر کنم و جداً استيفاي حقوق از دست رفته آنها را بخواهم و مخالفت مردم را با هر قرارداد يا عملي که مشعِر به تثبيت و تأييد عملي اکراهي باشد اظهار نمايم... نفت ايران متعلق به ملت ايران است و به هر ترتيبي که بخواهد نسبت به آن رفتار مي‌کند...» (موسوي، 79، 7 و دواني، 1360، 482) از اين زمان به بعد بود که ديگر روحانيون و علماي خارج و داخل ايران به اين نهضت پيوستند و از اين نهضت حمايت کردند، از طرفي به دليل وجهه‌ي بسيار خوب آيت‌الله کاشاني، تمامي علما به نوعي ايشان را نماينده‌ي تام‌الاختيار خود در اين جريان مي‌دانستند. به عنوان مثال آيت‌الله خوانساري در اعلاميه‌ي خود چنين نوشت. (با اين که مثل حضرت مستطاب آيت‌الله کاشاني دامت‌برکاته که مجتهدي عادل و با شهامت و دلسوز و فداکار براي مصالح دين و دنياي مردمند، با اين همه جديت و ترغيب و ترحيض، مردم را بيدار مي‌کنند. ديگر مجال عذري براي کسي باقي نمي‌ماند). آيت‌الله کاشاني علاوه بر تشجيع مردم براي احقاق حق شان، از طريق پيام و سخنراني، يا از طريق تربيت افراد خاص يا تأييد برخي اشخاص، موانع پيش روي ملي شدن صنعت نفت را با کمک آنها از مقابل عوامل اجرايي يعني دکتر مصدق برداشتند. از جمله‌ي شاگردان مرتبط با ايشان خليل طهماسبي مي‌باشد که با قتل رزم‌آرا مهمترين و سرسخت‌ترين مانع داخلي را از پيش روي برداشت. از طرفي با نخست‌وزيري هژير، که يکي از عوامل سرسخت و از مخالفان ورود جبهه‌ي ملي به مجلس شانزدهم بود، زمينه‌ي ورود مصدق و يارانش را به مجلس فراهم آورد.

شکست نهضت
نفت ايران در 20 اسفند 1329 به طور رسمي، ملي شد و بلافاصله کارکنان انگليسي از کشور خارج شدند و عوايد نفت به طور حداکثري براي ايرانيان حفظ شد. اما اين نهضت بزرگ که به جد می توان آن را بعد از انقلاب مشروطه بزرگ‌ترين تحرک ملي و مردمي دانست در 28 مرداد 1332 طي يک کودتاي آمريکايي- انگليسي شکست خورد اين شکست به صورت علني خود را در چهره‌اي اجرايي يعني دولت مصدق نشان داد حال اگر بخواهيم عوامل شکست اين نهضت را بررسي کنيم بايستي آنها را به 2 دسته کلي تقسيم بندي نمود. 1_ عوامل خارجي 2_ عوامل داخلي

عوامل خارجي
قبل و بعد از ملي شدن صنعت نفت رويه‌ي کشورهايي که به نوعي خود را در اين مسئله مرتبط مي‌ديدند مختلف بوده است. از آنجا که هر کشوري به دنبال منافع خود مي‌باشد، کشورهاي استعمارگرد نيز به دنبال چپاول کشورهاي ديگر بودند؛ در این زمان کشورهاي آمريکا، انگليس و شوروي در رأس اين جريان بودند.

الف- انگليس
دولت انگليس که در ابتدا رابطه‌ي خود را با شرکت نفتي ايران- انگليس بسيار کم مي‌دانست به ظاهر از اين شرکت حمايت نمي‌کرد. در جريان ملي شدن صنعت نفت بسيار تلاش نمود تا اين نهضت به شکست بيانجامد، تلاش‌هاي اين کشور به صورت مذاکره با دولت و نخست وزير شروع شد و در نهايت نيز به صورت تهديد نظامي در آمد. به طور حتم يکي از عوامل بسيار مؤثر در به تعويق افتادن ملي شدن نفت نيز فشارهاي بي‌امان "دولت" انگليس بود. آن کشور طي بيانيه‌اي اعلام کرد «دولت پادشاهي انگلستان نمي‌تواند نسبت به امور شرکت نفت انگليس و ايران که يک مؤسسه مهم انگليسي و حتي بين‌المللي است بي علاقه بماند. بنابراين دولت پادشاهي انگلستان با نگراني اطلاع حاصل کرد که کميسيون نفت مجلس درنظر گرفته است اين مؤسسه را قبل از پايان مدت امتياز شرکت ملي کند» (صفري، 1371، 427) در نهايت نيز هنگامي که اين لايحه به تصويب مجلسين رسيد و از دست آنگلوفيل‌هاي داخلي مجلس هم کاري برنيامد متوسل به زور شدند و «کشتي‌هاي موريشس و فلامتکو و قواي زميني و دريايي و هوايي متمرکز در دور و نزديک مرزهاي ايران به حربه‌ي تهديد متوسل شد ولي اين حربه، دولت مصدق را که بر ثبات و مقاومت ملت ايران استوار بود از پاي نيانداخت و لذا انگليس مجبور شد طرحي درازمدت به اجرا گذارد» (اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان در اروپا؛ 1357، 100)؛ طرح‌هايي همچون تلقين نالايق بودن ايرانيان در اداره‌ي امور نفت و يا کشاندن اين پرونده به ديوان لاهه و فشار بر دولت مصدق، ولي اين گونه توطئه‌ها در ماه‌هاي اول نتيجه نداد. شايد نياز به عوامل ديگري همچون مخالفت آمريکا و شکستن اتحاد داخلي لازمه‌ي نتيجه دادن آن توطئه‌ها بود.

ب- آمريکا
برخلاف تصور بسياري از تحليل‌گران که آمريکا را خصوصاً بعد از جنگ جهاني اول يک کشور صلح طلب مي‌شناسند، بايستي گفت که آمريکا نيز بعد از همان قرارداد 1933 به دنبال اين چنين امتيازي در ايران بوده است. اما پيشينه‌ي نفوذ انگليسي ها مانع از ورود مستقيم آنها به صحنه‌ي سياسي ايران مي‌شده است. به همين دليل نيز تلاش کلي آنها در اين مقطع زماني در جهت کاهش نفوذ و دخالت انگيسي‌ها در ايران بوده است. همين امر نيز در ابتدا موجب شد که آنها از ملي شدن صنعت نفت حمايت کنند ولي بعد از افزايش نفوذ مصدق و کاشاني بين مردم و به خطر افتادن کليه‌ي منافع کشورهاي استعماري از جمله آمريکا، اين کشور به صف مخالفان نهضت بپيوندد. البته در کنار عامل فوق، عوامل ديگري نظير پيروزي کمونيست‌ها در چين، مقامات آمريکا را نسبت به جنبش‌هاي ناسيوناليستي بدبين کرده بود. از سوي ديگر بهانه‌ي تهديد کشور توسط کمونيست‌ها که مصدق سعي مي‌کرد از آن براي همگام کردن آمريکاييان با خود استفاده کند، نتيجه‌ي عکس داده و آمريکا در مقابل سرسختي هاي روزافزون حزب توده، خطر کمونيزم را بيشتر از آن مي‌ديد که با کمک مصدق قابل رفع باشد (معبادي، 1381، 34) لذا در جريان کودتا عليه نهضت، تمام پول اين کار را آمريکا تهيه کرد، به طوري که اين کودتا "کودتايي آمريکايي" ناميده شد.

ج- شوروي
نکته مهم و جالب توجه حمايت پنهاني و بعضاً آشکار شوروي به عنوان رقيب انگليس در اين جريان است. شوروي که از مصدق و فعاليتهاي او ناراضي بود، نمي‌توانست از جبهه‌ي ملي و نهضت حمايت کند. يکي از علل اصلي مخالفت آنها با مصدق پيشينه‌اي بود که از موافقتنامه‌ي قوام- سادچيکوف در ذهن داشتند (موافقتنامه‌اي که شوروي به ازاي نفت شمال، ايران را ترک کرد اما بعد از خروج، اين موافقت‌نامه در مجلس رأي نياورد). شوروي‌ها از اين گونه فعاليتهاي ناسيوناليستي که مصدق رهبري آن را برعهده داشت دل خوشي نداشتند و از طرفي اين گونه فعاليت‌ها را سد راهي براي گسترش کمونيزم در ايران مي دانستند. علت ديگري که شوروي‌ها از جريان ملي شدن ناراضي بودند اين بود که مصدق را نماينده‌ي آمريکا در ايران مي‌دانستند، آنها از وارد شدن نيروي سومي در ايران همچون آمريکا به شدت مي‌ترسيدند به همين دليل حاضر به حمايت از انگليس شدند. حزب توده به انحاء مختلف و با سياست‌ها و رويه‌هاي موذيانه‌اي که در آن سالها در پيش گرفته بود به دنبال برآورده کردن اهداف شوروي در ايران بود. در جريان کودتا نيز با اينکه عده‌‌ي زيادي از افسران ارتش توده‌اي ( و در ظاهر مخالف انگليس بودند) هيچ تحرکي در حمايت از مصدق از خود نشان ندادند و همين عامل نيز يکي از عوامل شکست نهضت به حساب مي‌آيد.

عوامل داخلي
همان طور که گفته شد در جريان اين نهضت رهبران آن نقش فعالي داشتند. به همين دليل ضعف اين قشر تأثيرگذار، تأثير مخربي بر اين نهضت مي‌گذاشت. متأسفانه رهبران اين نهضت يعني آيت‌الله کاشاني و مصدق ضعف‌هايي از خود نشان دادند که عليرغم مجاهدت‌هاشان قابل اغماض نيست. به طوري که مي‌توان گفت چنانچه همراهي و همگامي رهبراني نهضت ملي نفت، يعني آيت‌الله کاشاني به عنوان رهبري ديني و جبهه‌ي ملي و دکتر مصدق به عنوان رهبري سياسي ادامه مي‌يافت، شايد کودتاي 28 مرداد نيز به وقوع نمي‌پيوست» (اميني، 1385، 75).
مصدق بعد از اينکه با حمايت فداييان اسلام و نيروهاي مذهبي به رهبري آيت‌الله کاشاني که به نوعي موانع از سر راهش برداشته شد، وارد مجلس شد و بعد از آن در قيام 30 تير با حمايت آنها دوباره به نخست‌وزيري رسيد، بعد از مدتي از حمايت آنها دست کشيد. در اين مقطع بود که تعارض انديشه‌ها خود را نشان داد و تفکرات سکولارانه‌ي مصدق، تاب دخالت نيروهاي مذهبي در امور سياسي کشور را نمي‌داد به همين دليل نيز در مواقعي ضربه‌هايي به آنها وارد آورد که مانع رشد آنها مي‌شد، از جمله‌ي اين موارد مي‌توان عدم حمايت مصدق از فداييان اسلام را يادآور شد، زماني که آنها در بند اسارت بوده ونياز مبرمي به حمايت مصدق داشتند. از ديگر موارد مي‌توان عدم پذيرش نصيحت‌هاي آيت‌الله کاشاني در روزهاي قبل از کودتا را از طرف مصدق يادآور شد. آيت‌الله کاشاني نيز «با آنکه به انديشه‌هاي سياسي استادان خود پايبند بود و حتي از علت‌هاي مهم گرفتاري جامعه و روحانيت را عدم توجه روحانيون به مجلس و پارلمان مي‌دانست» (مدني، 1369، 118). زماني که در پارلمان به عنوان رئيس مجلس پذيرفته شد در جلسات مجلس شرکت نمي‌جست. اين امر خود باعث تضعيف جريان مي‌شد. در کل مي‌توان گفت که «آيت‌الله کاشاني و دکتر مصدق دو شخصيت، با دو مبناي متفاوت بودند. کاشاني يک شخصيت مبارز مسلمان و مصدق يک شخصيت مبارز در فرصت‌هاي غيربحراني بود. براي آيت‌الله کاشاني، نابودي استعمار در سراسر جهان يک اصل بود اما مصدق درصدد حل اختلافات با انگلستان براي منافع ايران بود اما کاشاني، نابودي استعمار را مقدمه‌ي شکوفايي اسلام مي‌دانست» (زريري، 1384، 117). اما به نظر مي‌رسد با شرايطي که کشور در آن زمان داشت توجه به داخل ايران و رشد عقايد فکري و فرهنگي مردم اهميت بيشتري داشت به طوري که امام خميني نيز در اين زمينه مي‌فرمايند «در خلال نهضت کاشاني و دکتر مصدق که جنبه‌ي سياسي نهضت قوي‌تر بود، در نامه‌اي که به کاشاني نوشتم که لازم است براي جنبه‌ي ديني نهضت اهميت قائل شود، اما به جاي آنکه جنبه‌ي مذهبي را تقويت کند و بر جنبه‌ي سياسي چيرگي دهد، برعکس رفتار کرد» (اسماعيلي؛ 1386، 281)

نتيجه
در بعدازظهر 28 مرداد 1332 ، تعدادي از اوباش تهران با حمايت پولهايي که از آمريکاييان گرفته بودند و با اين اميد که سربازان کاري به کارشان ندارند! اوضاع تهران را دگرگون و به خانه‌ي دکتر مصدق، نخست‌وزير وقت، حمله‌ور شدند اين بار بر عکس دو روز پيش که يک شبه کودتاي مشکوک توسط نخست‌وزير خنثي شده بود دکتر مصدق هيچ عکس‌العملي از خود نشان نداد و در عين ناباوري همه‌ي مردم دولت سقوط کرد و شاه که به خارج فرار کرده بود با پيام فضل‌الله زاهدي شخص جانشين مصدق دوباره به ايران بازگشت و نهضت عظيمي که توسط توده‌ي مردم و با رهبري دو فرد بزرگ ادامه يافته بود. به اين سادگي با دخالت بيگانگان و ضعف نيروهاي داخلي شکست مواجه شد. حرکتي که مي‌توانست جنبش آزادي‌خواهي ايرانيان را 25 سال به جلو انداخته و آنان را از زير يوغ استکبار و استعمار نجات دهد. اما آنچه در اين نهضت تاريخي مهم است درسي است که بايد گرفته شود. بايد دانست که مردم بر دين حاکمان خويش هستند در اين نهضت نيز تا زماني که انحطاط و تشتت بين رهبران وجود نداشت مردم نيز راه خود را مي‌دانستند و از رهبران ملي و مذهبي حمايت مي کردند. اما زماني که ميان رهبران تفرقه ايجاد شد، مردم نيز متفرق شدند و از همين مردمي که به حمايت مصدق در 31 تير به ميدان آمدند، افرادي بيرون آمد که به او ناسزا مي‌گفتند، از طرفي اين جنبش عليرغم سياست‌هاي ضداستعماري مشخص خود نتوانست هدف کلي و آرمان خود را به مردم بقبولانند، سؤالات مبهمي در ذهن مردم بود که بايستي بدانها جواب داده مي‌شد. سؤالاتي همچون اينکه در اين زمان آيا بايستي از يک رهبر مذهبي يا نخست‌وزير و يا اصلاً محمدرضاشاه پهلوي!! حمايت کرد؟ اما با اين همه شايد هنوز 25 سال زمان لازم بود تا رهبري از ميان توده‌ي ملت بيرون آيد که حرف آنها را زده و همه‌ي آنها را زير يک پرچم گردآورد و شاگرداني داشته باشد که هدف نهضت را براي مردم بازگو کند.

جهت رعایت کپی رایت، منابع در دفتر سایت کانون اندیشه جوان محفوظ می باشد.




پرینت گرفته شده از :
http://www.kanoonandisheh.com/articles/002995.php
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:45  توسط سیاه  | 

جنگ واسلحه امروز

«جنگ و اسلحة امروز»

«سجاد چيت فروش»

تحليلي بر سخنراني‌هاي مقام معظم رهبري در عيد فطر 86 و سخنراني ايشان در دانشگاه شيراز، به همراه نتيجه‌گيري شخصي»

آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرده‌ايم که چرا در خانواده‌هاي باصفاي ايراني، صميميت قديم کم‌رنگتر شده است. آيا به سخنان مادربزرگ‌ها يا پدربزرگ‌هايمان گوش کرده‌ايم که سادگي قديم را بهتر از مدل‌هاي نو و جديد مي‌دانند و برگشت به وضع قديم را آرزو مي‌کنند! آيا تا به حال به اطراف خود توجه کرده‌ايم که در اين روزها وضع اقتصادي نسبتاً کثيري از مردم مثل گذشته بهروال عادي پيش نمي‌رود. اکثريت مردم براي تأمين معاش خود به سختي کار مي‌کنند تا بتوانند حداقل معاش را براي خود تأمين کنند. ديگر خيلي از مردم نمي‌توانند به توصيه‌هاي پزشک دربارة تأمين مواد مورد احتياج بدن خود به راحتي عمل کنند چون ممکن نيست تمام درآمد خود را براي تأمين ويتامين يا آهن بدن خرج کنند!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:11  توسط سیاه  | 

جنبش دانشجويي در سايه گروههاي سياسي از ابتدا تا اشغال سفارت

به طور حتم هدف از فعالیت های انتقادی از جانب افرادی که خارج از سیستم حکومتی قرار دارند ، متفاوت می باشد. برخی از آنان به دنبال ضربه زدن به سیستم اجرایی حکومت و اشکار نمودن  ضعف های آن به مردم می باشند تا شاید بتوانند آنها را کنار زده و خود به جای آنان بر مسند قدرت بنشینند؛ بعضی نیز به دنبال حل مشکلات واقعی مردم، بدون هیچ گونه چشم داشتی از سیستم حکومتی می باشند. بکی از گروه های فعال در گروه دوم ، جنبش های دانشجویی می باشند ، که بدون هیچ تمنا و درخواستی ، به دنبال حل مشکلات واقعی مردم به همراه تفکر آرمان گرایانه می باشند. تاریخ معاصر ایران نشان داده است که چنین فعالیت هایی در ابتدای تاسیس دانشگاهها وجود داشته و نقش بسیار مهمی را ایفا کرده اند. مشکلی که در این زمینه وجود دارد این است که احزاب و گروههای سیاسی که بدون شک در تقسیم بندی ما در گروه اول جای می گیرند، به دنبال سوء استفاده از چنین فعالیت هایی برآمدند؛ حتی در در جنبش هایی که توسط خود دانشجویان شکل گرفته است، حضور پررنگ گروه های سیاسی، آن هم با دغدغه ها و مطامع گوناگون می بینیم. این امر نشان از آن دارد که چنین جنبش هایی بایستی مراقب باشند ملعبه گروه های سودجو قرار نگیرند؛ تا شاید بتوانند با نظرات هوشیارانه خود، گامی در تحقق اهداف انقلاب و حل مشکلات نظام بردارند. در غیر این صورت ، این نوع فعالیت ها همان گونه که در تاریخ آنها خواهیم دید از مسیر خود خارج شده و گاهی همراه با انحراف از مسیر انقلاب با عدم آگاهی خود باعث ایجاد چالش و مشکلات بزرگی در مسیر انقلاب خواهند شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:8  توسط سیاه  |